یادی از گذشته/38

     ذبیحشتر سفید

     خدا بیامرز پدرم تعریف می کرد:

     حدود سال 1300 خورشیدی بود. بعد از ظهر یکی از روزهای پائیزی که هوا داشت آرام آرام رو به سردی می گذاشت، در حالی که دوسه نفر از هنرمندان محلی به نواختن دف و سرنا مشغول بودند جماعتی از همشهریان بیدختی پسرک جوانی به نام محمد را که قرار بود غروب همان روز ختنه بشود همراهی می کردند تا به بیرون بیدخت یعنی به منتهی الیه شرقی آن که به پَی دِه( پشت دِه) معروف بود بروند و در مراسمی که به مناسبت ختنه سوران او برگزار می شد شرکت جویند و به جشن او و خانواده اش رونق بخشند و خود نیز ساعاتی را در کنار اقوام و دوستانشان خوش بگذرانند.

     طبق معمول ، در آن روز ابتدا محمد پنج شش ساله را به حمام برده بودند. بعد از حمام، اعضای خانواده و بستگان و همسایگانی که در بیرون حمام گرد آمده بودند، به راه افتادند تا او را تا محل برگزاری جشن همراهی کنند. صدای سازهایی که توسط هنرمندان محلی نواخته می شد، از مسافتی دور به گوش می رسید و در حالی که جماعت حاضران به طرف مقصد نهایی که همان پَی دِه بود به پیش می رفتند، عده ای از جوانان که پیشاپیش آنان حرکت می کردند به اجرای رقص های محلی مشغول بودند. گهگاه بعضی از جوانان ترقّه های دست ساز خود را به دیوار کوبیده و و با انفجار آن، شور و هیجانی در میان جمعیت به وجود می آوردند.

در طول راه، مرتباً بر تعداد شرکت کنندگان افزوده می شد. بعد از آنکه به پَی دِه رسیدند، در زمین مسطحی که بَندِ غُلوم نام داشت اجتماع کردند. زنان در یک قسمت،  ومردان میانسال و کهنسال در یک قسمت دیگر جمع شدند. محمد و پدر و بستگانش جلوتر از بقیه قرار داشتند . حاضران از هر دری سخن می گفتند. پسران جوان و نوجوان نیز در وسط میدان گرد آمده و به نوبت هنرنمائی و به عبارتی شیرین کاری می کردند. عده ای سوار بر اسب به حرکات نمایشی دست می زدند؛ عده ای با بیل و کلنگ، به سرعت دست به کار شدند تا قطعه ی مستطیل شکلی با اضلاع تقریبی 2در4 متر  از زمین را برای« پِلِّه جِستَه»(pelle jesta) و به عبارتی  برگزاری یک مسابقه پرش طول آماده کنند. مطربان، و به بیان امروزی هنرمندان، محلی نیز همچنان به کار خود ادامه می دادند.

     کم کم پایان مراسم نزدیک می شد که سر و کلّه ی مردی شتر سوار از دور نمایان شد. همۀ نگاه ها به طرف شتر و شترسوار خیره گشت. حتی مطربان هم وقتی متوجه نگاه های حاضران شدند، لحظاتی سکوت اختیار کرده و خود نیز نگاهشان را به فردی که از راه می رسید، دوختند زیرا شتری که از راه می رسید سفید بود و شتر سوارش سراپا سفید پوش.

    در حالی که شتر سوار آرام آرام به جمعیت نزدیک می شد، مطربان ساز و آوازشان را از سر گرفتند و جوانان نیز به برنامه های سرگرم کننده شان ادامه دادند. اما همگان کم و بیش نزدیک شدن شترسوار را نظاره گر بودند. سرانجام وی به جمعیت پیوست. بلوچ بیست – بیست و پنج ساله ای بود با لباس های سنتی بسیار سفید. شتر او نیز، اگر گزاف نگفته باشیم، به سفیدی برف بود. به جمعیت که رسید، از شتر پیاده شد. عدۀ زیادی دور او جمع شده و از نام و تبارش، از اینکه از کجا آمده و به کجا می رود، می پرسیدند. بعد از دقایقی که از ورودش گذشت، از او خواستند که پیش از پایان مراسم، بر نشاط این جشن بیافزاید ویک برنامۀ شتردوانی اجرا کند. اما او به علت خستگی شدید، از این کار عذر خواست.

     مراسم رو به اتمام بود. پدر محمد از شترسوار سفید پوش  دعوت کرد که برای شرکت در ادامۀ جشن و صرف شام و استراحت به خانۀ وی برود. ولی جوان بلوچ ضمن تشکر ترجیح داد که در گوشه ای خلوت به استراحت پردازد و صبح روز بعد به راهش ادامه دهد. دیگران نیز او را برای استراحت و خواب به منازل خویش دعوت کردند اما او دعوت هیچ یک را نپذیرفت. دست آخر ذبیح پیش آمد و پس از قدری خوش و بش با جوان بلوچ، افسار شتر سفید را به دست گرفت و از جوان خواست که شب را در خانۀ او بگذراند. از ذبیح اصرار و از جوان انکار. اما ذبیح افسار شتر را رها نمی کرد و با لحنی تحکم آمیز از مسافر جوان می خواست که دعوتش را بپذیرد. کسانی که دور و بر ذبیح و شترسوار بودند با نگرانی به همدیگر نگاه می کردند. اما جرئت نمی کردند روی حرف ذبیح حرف بزنند. آنان هرکدام به زبانی که به ذبیح برنخورَد، از مرد مسافر می خواستند که شب را مهمانشان باشد. اما او قبول نمی کرد. در این موقع، ذبیح که همچنان بر خواستۀ خود اصرار می ورزید، در حالی که شتر را به دنبال خود می کشید، خطاب به جوان بلوچ گفت:« من شترت را با خود می برم. تو هم اگر دوست داری، دنبالم بیا. اگر هم جای دیگری خواستی بروی، برو. نشانی منزل مرا همه می دانند. فردا صبح بیا شترت را ببر.» عاقبت، جوان پذیرفت. و در حالی که جمعیت به طرف خانۀ محمد به راه افتادند، او نیز به دنبال ذبیح روان شد. خانۀ ذبیح در کوچه دِرّو واقع بود. و ذبیح تنها زندگی می کرد.

     صبح روز بعد، در حالی که هوا هنوز کاملاً روشن نشده و به اصطلاح گرگ و میش بود، یکی از زنان بیدخت که گویا بزغاله اش از خانه خارج شده بود، برای یافتن بزغاله به جست و جوی کوچه به کوچه پرداخت. به هر کوچه ای سر می کشید تا شاید گمشده اش را بیابد. وقتی که به کوچه ذبیح رسید،  آثار کشیده شدن جسم سنگینی روی زمین، توجهش را جلب کرد. مشاهده ی این وضع، زن را برآن داشت تا در عین حال که دنبال بزغاله اش می گردد مسیر کشیده شدن جسم مشکوک را نیز دنبال کند. مسیر به لب چاه دولَو( dulow) یا چاه دولاب، واقع در خیابان شهید دهقان امروز، پشت صحن کوثر، مقابل درمانگاه سابق( بعداً کمیته) بیدخت، ختم شد. بعد از آنکه از روی احتیاط ،دور و برش را از نظر گذراند، نگاهی به داخل چاه انداخت. ولی هرچه دقت کرد، تاریکی داخل چاه مانع از آن می شد که بتواند چیزی ببیند. آن زن چرخی در اطراف چاه زد و بعد ترسان ترسان به طرف تپه های جنوب غرب بیدخت رفت. به بالای یکی از تپه های مجاور که رسید، در گودی کال، چشمش به شتر سفید و مردی که کنارش ایستاده بود، افتاد. خوب که دقت کرد ذبیح را شناخت. ذبیح هم که متوجه حضور آن زن شده بود، با اشاره ی دست از زن خواست که نزد او برود. زن که سخت به وحشت افتاده بود، دوان دوان از آنجا دور شد و ماجرا را برای هرکس که در مسیر خود دید، بازگو کرد.

     طولی نکشید که جماعتی از مردان بیدخت گرد چاه حلقه زدند. همه از ذبیح، جوان بلوچ و شتر سفیدش حرف می زدند. ولی هنوز دقیقاً نمی دانستند چه اتفاقی افتاده است. جوانی را با ریسمان بلندی به عمق چاه فرستادند. بعد از دقایقی فریاد جوان شنیده شد که فریاد زد:« خودش است؛ درست حدس می زدیم. بیچاره جوان بلوچ! طناب را بالا بکِشید.»

     در حالی که همه ی نگاه ها به داخل چاه دوخته شده بود، ذبیح بدون آنکه نظر کسی را جلب کرده باشد، آرام آرام به جماعت نزدیک شد. دید که همه از او نام می برند. خشم تمام وجودش را فراگرفته بود. ناگهان چشم مرحوم حجّی صدر(حاج ملا عبدالله صدر الاشراف صالحی، مشهور به حاجی صدر) که ایشان نیز در محل حضور داشت، به ذبیح افتاد و در حالی که انگشت خود را به طرف ذبیح نشانه رفته بود، فریاد برآورد که:« بِگیرِه بِلعَتورِر.»  در همین اثنا ذبیح نیز که عرصه را بر خود تنگ می دید، بازوان نیرومندش را به دو طرف باز کرد و خواست که جماعتی را به داخل چاه سرازیر نماید. ولی حاضران به موقع واکنش نموده و مجال هرگونه حرکتی را از او سلب کردند و بعد از یک درگیری مختصر، دست و پایش را با قطعه ای طناب بستند. در همین اثنا پیکر بی جان و خون آلود جوان بلوچ نیز از چاه بیرون آورده شد. سرش بر اثر اصابت جسم سنگینی له شده بود. بیشتر حاضران از دیدن این صحنه دلخراش متأثر شده و حتی به گریه افتادند. سپس پیکی به جویمند( گناباد) فرستادند تا به حکومت( نیروی انتظامی وقت) خبر بدهد.

     طولی نکشید که مأموران حکومت آمده و ذبیح را به جویمند انتقال دادند. ذبیح چند روز  بعد از آنکه به ارتکاب  قتل اعتراف کرد، اعدام شد. او گفته بود به گمان اینکه  جوان بلوچ  پول زیادی همراه دارد، هنگامی که او  خواب بوده است، با کوبیدن یک هاون سنگی به سرش، او را کشته است. ولی بعد که متوجه شده که پول یا چیز ارزشمندی در بساطش نیست، از کردۀ خود پشیمان شده است.

      جسد جوان بلوچ نیز در سردابه ای به امانت گذاشته شد. تا اینکه بعد از مدتی، چند نفر که خود را بستگان او معرفی کردند مراجعه کرده و پیکرش را برای تدفین به شهر و دیار خودش انتقال دادند. از اینکه سرنوشت شتر چه شد، چیزی به خاطر ندارم.

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در یادی از گذشته ارسال شده و با , , , , , , , , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

6 پاسخ برای یادی از گذشته/38

  1. احسان :گفت

    عالی

  2. رضا :گفت

    اها احتمالا ذبیح همون ابتدا خواسته که شتر را تصاحب کند. عجب همیشه انسانها حریص بوده اند.

  3. رضا :گفت

    یعنی مشخص نشد که دلیل مرگ بلوچ چه بوده؟ یا بعد از تحقیق بوده؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s