برگی از یک کتاب/7

برگی از کتاب مجموعه ای از آثار نورعلیشاه اصفهانی

ملاقات نورعلیشاه و سیّد بحرالعلوم

     در کربلا عده ای از علمای ظاهر به مخالفت با جناب نورعلیشاه برخاستند و وی را تکفیر کردند و نامه ای به نجف برای حجة الاسلام آقای سیّد مهدی طباطبائی ملقّب به بحرالعلوم( قدّس سرّه) فرستادند تا ایشان را هم بر انکار و تکفیر جناب نورعلیشاه همدست سازند. سیّد در جواب فرمود:« اگر مرا در امور دینی مقلّد می دانید روا نیست که امضای حکم خود را از من بخواهید. من تا برایم معلوم نشود حکمی نتوانم کرد. اینک من در نجفم و شما در کربلا و شخصی را که نام می برید ندیده ام و نمی شناسم و معرفتی به کفر و ایمانش ندارم. بزودی به عزم زیارت کربلا خواهم آمد و تحقیق امر او خواهم کرد.» چون این جواب به کربلا رسید منکرین ساکت و منتظر ماندند تا هنگام زیارت برسید و بنا به وعده، جناب سیّد به کربلا وارد شد و هم در این ایام بود که در صدد تحقیق امر افتاد. برای این کار، سیّد به عالمی امین که با هر دو طرف رابطه داشت و گویا آخوند ملاّ عبدالصّمد همدانی بود فرمود:« می خواهم این مرد را که مورد تکفیر قرار گرفته و عده ای در صدد هلاک او هستند، ببینم. شبی پنهانی او را به خانۀ خود دعوت کن تا من نیز در تاریکی شب به آنجا آیم و وی را ملاقات کنم.» جناب آخوند حقیقت حال را خدمت جناب نورعلیشاه عرض کرد و مورد موافقت قرار گرفت. شبی را معیّن کردند و سیّد رعایت احتیاط را فرمود و به میزبان دستور داد که محل جلوس آن دو قرین یکدیگر نباشد و قلیان جداگانه و غذا در ظرف مجزا تهیه شود. بالاخره در شب ملاقات جناب سیّد به به جناب نورعلیشاه فرمود:« ای درویش، این چه همهمه است که در میان مسلمانان راه انداخته ای؟» جناب نورعلیشاه در جواب فرمود:« نام من درویش نیست؛ نامم نورعلیشاه است.» سیّد فرمود:« شاهی شما از کجا رسیده است؟» نورعلیشاه جواب داد:« از جهت سلطنت و غلبه و قدرت بر نفس خود و سایر نفوس.» سیّد فرمود:« بر سایر نفوس از کجا؟» میزبان گوید تصرّفی به ظهور رسید و تغیّری پیدا و تحیّری حاصل گردید که زبان از وصف آن قاصر است. جناب سیّد به من فرمود:« لحظه ای خارج شوید که مرا با با ایشان سخنی است.» بیرون رفتم تا مرا باز خواندند. قلیان را که آوردم سیّد به دست خود به جناب نورعلیشاه تعارف کرد و در یک ظرف غذا خوردند و آن شب چنین گذشت. شب دیگر سیّد توسط من تقاضای ملاقات کرد. نورعلیشاه فرمود:« ما را با او کار نیست. اگر ایشان را کاری است، نزد ما بیاید.» لذا پاره ای از شب ها که کوچه ها خلوت می شد، جناب سیّد و من عبا بر سر کشیده به منزل نورعلیشاه می رفتیم. چون اهالی کربلا از توقف جناب نورعلیشاه در آنجا راضی نبودند و از طرفی فتحعلیشاه به والی آنجا سفارش کرده بود که جناب نورعلیشاه را از آن دیار اخراج کند، به سعی و خواهش جناب سیّد بحرالعلوم و آقا میر سیّد علی صاحبِ ریاض، جناب نورعلیشاه به قصد زیارت مکۀ معظّمه از سلیمانیه به جانب موصل مسافرت کرد و در این سفر چندی در سر پل ذهاب بماند. جناب مجذوب علیشاه[ کبودرآهنگی] نقل می کند که در اینجا[ جناب نورعلیشاه] جمعی مخلصین را احضار و جناب حسینعلیشاه را به عنوان وصیّ و خلیفۀ خود معرفی کرد و فرمود:« قریباً به موصل رفته و در آنجا خرقه تهی خواهم کرد.» جناب نورعلیشاه همان طور که فرموده بود به موصل عزیمت نمود و هم در آنجا به سال 1212[ هجری قمری] وفات یافت و در جوار مرقد حضرت یونس نبی مدفون گردید.

………………………………………….

مجموعه ای از آثار نورعلیشاه اصفهانی، به سعی دکتر جواد نوربخش، تهران، انتشارات خانقاه نعمت اللهی، شماره 43، 1350، صفحه« و».

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در کتاب ارسال شده و با , , , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s