یادی از گذشته/37

نوشابه زردimages

     دقیقاً یادم نیست کلاس دوم دبیرستان بودم یا کلاس سوم؛ البته دبیرستان نظام قدیم دهه 1340. در آن سال بیماری خدا بیامرز مادرم – که البته ما بچه ها، یا دست کم شخص من، از آن بی اطلاع بودیم – شدت پیدا کرده و پزشک معالجش به پدرم – که خدا او را هم رحمت کند – گفته بود که هر غذایی  دوست داشته باشد می تواند بخورد. پدر و بقیه اعضای خانواده سعی می کردند به خواسته هایش عمل کنند و به قول معروف« به آهِ دلِش وَرپا بِشِن». در یکی از روزها در جمع خانواده از هر دری و از جمله از نوشابه های گازدار سخن به میان آمد. مادرم گفت نوشابه خنک هم گاهی وقت ها، بخصوص در این هوای گرم تابستان می چسبد. عصر همان روز پدرم مرا صدا زد و از من خواست که دوچرخه ام را سوار شده و به « فروشگاه امانت امینی» رفته و چند شیشه نوشابه بگیرم. اطاعت کردم مخصوصاً که خودم هم بد جوری هوس نوشابه کرده بودم. خورجین کوچکی را روی ترک دوچرخه انداخته، راهی سرِ فلکه( سِر فِلِکَه) شدم. در آن سال ها در پشت منزل مرحوم حاج حسین دهمرده، جنب سبزی فروشی فعلی حسن آقا اسماعیلی، داماد حاج عبدالعلی شکاری، وبه عبارتی رو به روی بانک صادرات، فروشگاهی دایر بود که سرمایه اش  به مرحوم حاج محمد علی امینی بیدختی( شهردار) تعلق داشت و آقای حاج عبدالصالح کاظمی، فرزند مرحوم حاج شیخ محمد رضا کاظمی خطیب مشهور بیدخت، آن را اداره می کرد. حاج عبدالصالح بعد از مدتی در شهربانی( نیروی انتظامی فعلی) به خدمت مشغول شد و بعد از گذراندن دوره افسری دانشگاه پلیس  سرانجام بعد از چند سال خدمت، با درجه سرهنگی بازنشسته شد. بگذریم. وارد فروشگاه شدم و تقاضای چند شیشه نوشابه کردم. آقای کاظمی گفت فقط نوشابه زرد دارد. از آنجا که کسی به من نگفته بود چه نوشابه ای بگیرم، من هم گفتم فرقی نمی کند؛ هرچه هست بدهید. آقا عبدالصالح به پستوی فروشگاه رفت و با یک جعبه نوشابه فانتا برگشت و از من خواست کمکش کنم تا آن را روی ترک دوچرخه ام بگذارد. گفتم که من فقط پنج شش تا می خواستم. گفت حالا که این همه راه آمده ای یک جعبۀ کامل ببر که تا چند روز نوشابه داشته باشین. پذیرفتم و از او خواستم که آن را به حساب پدرم اضافه کند. آخر نسیه بری مرسوم مغازه های بیدخت بود. این را هم در پرانتز اضافه کنم که محل این فروشگاه بعدها به داروخانه مرحوم دکتر آذری تبدیل شد. دکتر آذری از فقرای شهسوار( تنکابن) بود که در بیدخت اقامت گزیده و به کار مشغول شده بود.  بله. داشتم می گفتم. از فروشگاه امینی با دست پُر به خانه برگشتم. بچه ها از دیدن نوشابه ها خیلی خوشحال شدند. یکی از شیشه ها را با دربازکنی که یک طرف آن پاشنه کش بود، باز کردیم و در چهار استکان ریختیم. هرکدام از بچه ها تقریباً دو استکان خوردند. ولی نوشابه ها گرم بود و ما هم نه یخ داشتیم نه یخچال. پدرم که دید از گرمی نوشابه ها حرف می زنیم گفت که این مشکل  راه حل دارد: داخل چاه آب.

     در داخل حیاط یا« مونِ سِرایِ» ما یکی دو نهال انار وجود داشت. همواره چند گوسفند – اعم از پرواری و غیر پرواری و یک رأس گاو شیردِه نیز در طویلۀ چسبیده به منزلمان داشتیم. پدرم برای آب دادن به باغچه و گاو و گوسفندها از حوض نزدیک منزلمان آب می آورد. بعد از چندی به فکر حفر یک حلقه چاه در داخل منزل افتاد. و لذا مرحوم استاد عباسعلی مقنی چاهی به عمق 22 متر حفر کرد. آب شیرین و گوارائی داشت. بدین ترتیب دیگر لازم نبود از بیرون آب بیاوریم. به کمک یک چرخ پایی، یک طناب و یک دلو( دول) لاستیکی  از چاه، آب می کشیدیم.

     و اما راه حل پدرم. ایشان پیشنهاد کرد که هر روز چند شیشه نوشابه را داخل یک زنبیل گذاشته و با یک طناب به داخل چاه بفرستیم و روز بعد هنگام  ناهار آنها را از چاه بالا کشیده و صرف کنیم. راه حل خوبی بود. نوشابه ها خنک و قابل آشامیدن می شد.

     الآن حدود پنجاه سال از آن زمان می گذرد. و من هر وقت نوشابه زرد، مخصوصاً فانتا می خورم، خاطرات آن روزها برایم زنده می شود. یاد دوران نوجوانی و بی خبری؛ یاد روزهای زندگی در کنار پدر، مادر، خواهر و برادر؛ و یاد همه ی چیزهای خوب.

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در یادی از گذشته ارسال شده و با , , , , , , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

6 پاسخ برای یادی از گذشته/37

  1. حسین مهدوی :گفت

    استفاده کردم بسیار متن زیبا وخواندنی ای بود .یاد تمام گذشتگان ورفتگان گرامی باد.

  2. رضا :گفت

    چاه میرازاها همون چاهی که استخر کوچکی که امروزه در حول و حوش محوطه کارخانه موزاییک سازی عباسی می افته؟ بعد با اب ان کجا کشت می شده؟ ایا روی اب کشمون بیدخت می افتاده؟ خداوند همه رفتکان را بیامورزد. ما هم در کودکی وقتی از کشمون می گذشتیم و به ویژه کوچه باغ ها جه دراطزاف شهر بودند لذت می بردم اما الان دیگر ان ابادی را ندارد و همه خشک شده اند. یاد باد

    • راستش من از موقعیت کارخانه موزائیک سازی عباسی اطلاعی ندارم. این چاه در داخل منزل پدری آقای میرزا داود صفری واقع در کوچه« دِرّو» حفر شده بود و برای انتقال آن به مزارع از همان جوی آب قنات بیدخت که در امتداد کوچه باغ فراه جریان داشت استفاده می شد. در آن سال ها برای رفتن به مزار جعفر آباد از کوچه باغ فراه عبور می کردند. این کوچه باغ دیگر آن آبادی و رونق گذشته را ندارد.

  3. رضا :گفت

    یا سلام باز هم از نوشته خوب شما لذت بردم. خداوند پدر و مادرتان را بیامورزد. ایا مادر بر اثر بیماری فوت شدند؟ نکته دیگر اینکه در ان زمان چفدر سطح اب های زیرزمینی بیدخت خوب بوده. موفق باسید

    • با سلام و وفت بخیر. مادرم بر اثر سرطان معده از دنیا رفت. در مورد آب های زیر زمینی، من اطلاع دقیق علمی که ندارم. ولی ظاهراً از حالا بهتر بود چراکه آب قنات ها بیشتر بود و قنات های بیشتری هم فعال بود. غیر از معدود چاه های معمولی موجود در بعضی منازل بیدخت که با چرخ دستی یا پایی از آنها آب می کشیدند، در بیدخت فقط دو چاه عمیق یا نیمه عمیق وجود داشت که آب آن با موتور کشیده می شد: یکی چاه حاج آقای امینی( شهردار) و یکی چاه میرزاها و منظور از میرزا ها دو برادر بود: میرزا داود صفری و مرحوم کربلائی میرزا رکن الدین صفری. با تشکر از بذل توجهتان و پوزش از قلّت اطلاعاتم در این زمینه.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s