بیدخت در وبلاگ های دیگر/4

          گناباد این ماه بهتر از همیشه بود. سه ماه دیگه تا پایان این زندگی ام مانده تغییر برنامه ی خواب و بیداری مردم در ماه رمضان در کشیک های شب کمک کننده بود.اعتماد به نفس بسیار افزایش یافته ی من بعد از بیش از یک سال گذشتن از طرح( کار کردن در اورژانس رو بالاخره احساس میکنم یاد گرفته ام و از خودم تا حد خوبی راضی ام). ط میگه من چون کارم رو دوست دارم مردم این جا و مراجع هام رو هم دوست دارم. من اما چون مردم این منطقه رو دوست دارم، و دلم میخواد بتونم کاری براشون بکنم، کار رو هم دوست خواهم داشت. زنان میانسال روستاهای اطراف با چادر های گلگلی، صورت های آفتاب سوخته، بی توقع، لاغر و چابک. و پیر مردانی که بیماری رو تا مراحل آخر تحمل میکنن با پشتهایی خمیده بلوز سفید، جلیقه و کلاه نمدی ای بر سر. 
           بیدخت روستا و شاید شهری ست کوچک، اکثرا کاهگلی و خشک در نزدیکی گناباد. محل استقرار صوفیان. کتابخانه ای بزرگ و قدیم داره با هژده هزار جلد کتاب -دومین کتابخانه خراسان بعد از آستان قدس- که کاملا نامتناسب با ظاهر روستاست. کتابخانه مدرن، قفسه بسته و به روز است. اکثرا کتابها و متون اهدایی صوفیان طی سالها در این جا جمع شده . دیروز برا اولین بار رفتم. براي اولین بار بعد از این همه مدت رفتم چون تحمل و حوصله ی حرف های قدیمی و عرفانی رو نداشتم . الان ها اما به خوندن متون قدیمی ایران علاقه دارم. شاید چون نگاهم به متون مقدس و قدیمی نگاه کسی شده که میخواد از میان حرف های گذشتگانش چیزهایی که به دردش میخوره رو بیرون بکشه. انگار از نگاه فردی که چیزی رو حتما درست میدونه ولی با خوندن اون دچار تضاد میشه و در نتیجه ناخودآگاه حوصله ی خوندن رو از دست میده، نگاهم تبدیل شده به نگاه کسی که تاریخ مصرف متنی رو گذشته میدونه اما معتقده که در میان این تلاش های فکری عظیم بشر قدیم ،گنج های نابی نهفته است. عقل سرخ و اعترافات غزالی رو خوندممراسم عید فطر صوفیان در مزار هم قشنگ بود. پخش سخنرانی خوب حضرت آقا و خوندن شعر های عطار با آواز در مزاری زیبا و بزرگ. برخلاف سنگ نبشته های قبرستانهای دیگه ای که دیده ام،‌ هر از گاهی بر روی قبرهای این مزار اشعار عرفانی زیبایی دیده میشه.در کل انگار زندگی و کار در خواب و خیال میگذره و فقط میگذره و آگاهی و خود آگاهی جای بسیار اندکی در اون داره. همه چی رو یادم میره و برا همین باید همین چند خط رو اینجا ثبت کنم.دوست دارم قبل از رفتن از این شهر داخل راه آبی قنات راه پیمایی کنم. تنها رفتن اما کار خطرناکیست و جرئتش رو ندارم. هم پایی هم پیدا نمیشه برای این کار.      با ترس و لرز ناشی از عقرب در فضای باز میخوابم. حیات کوچک بدون دید با درخت زیبایی که خودم کاشته ام بهترین جزو پانسیون ماست. دومین جزو خوبش امنیتش ست، اولین خونه ای که درش کلا خرابه و بسته نمیشه و هیچکی هم نگرانش نیست. آسمون گناباد عالی ست. آسمون یعنی فضایی سه بعدی و شاید چهار بعدی ( خیلی از ستاره هاش ملیاردها سال پیش مرده اند) که ما اون رو در صحنه ای به صورت دو بعدی میبینیم.

     واژه کلیدی :زندگی من
     نویسنده : فاطمه ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۳٠

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در فرهنگی ارسال شده و با , , , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s