یادی از گذشته/34

ملّای آخون شربانو(3)

    از  دوره ی دوماهه ی مکتب، خاطرات خوش و جالبی در ذهنم باقی مانده است. با هر کدام از دیگر بچه های ملّا هم که صحبت می کنم، همینطور فکر می کنند. فراگیری قرآن اصلاً خسته مان نمی کرد. با شوق آن را یاد می گرفتیم.  اما صرف نظر از یاد گرفتن قرآن، ساعات حضور در ملّا خیلی کند می گذشت و همگی مرتب به گل آفتابی نگاه می کردیم که از خول صوفه به زمین افتاده واز سمت غرب به شرق جابه جا می شد. همه منتظر بودیم که هرچه زودتر ظهر بشود و به خانه های خود برویم. مخصوصاً اینکه – برخلاف دبستان –  ظهر که به خانه برمی گشتیم، می توانستیم هرچقدر که دلمان می خواست، بازی کنیم چراکه تکلیفی در کار نبود که مجبور باشیم در خانه انجام دهیم. درست است که آخوند از ما می خواست که در منزل هم تمرین کنیم، ولی همان تمرین های داخل مکتب کافی بود و آنچه لازم بود، یاد می گرفتیم.

    معمولاً روزی یکی دو تن از زنان همسایه به ملّا آمده و آخوند را به« وَرخوندَه»( مجلس روضه خوانی) دعوت می کردند. آخوند هم دست کم یکی از آنها را قبول می کرد. آخوند که از ملّا بیرون می رفت با خیال راحت با دوستان خود به گفت و گو پرداخته و از هر دری سخن رانده و حتی  بی سر و صدا به بعضی بازی های نشسته نیز مشغول می شدیم. خلیفه ها و سرخلیفه هرچه فریادکشیده و بچه ها را امر به سکوت می کردند، کسی گوشش بدهکار نبود؛ مخصوصاً پسر بچه ها شیطنت بیشتری داشتند. تنها راه ساکت کردن بچه ها این بود که از آنها درس پرسیده شود. به همین جهت دستیاران آخوند، بچه ها را یکی بعد از دیگری مورد سؤال و جواب قرار می دادند.

     حال که از شیطنت پسر بچه ها سخن به میان آمد ذکر خاطره ای در همین خصوص خالی از لطف نخواهد بود. در یکی از روزهایی که آخوند ملا را ترک کرده و به روضه رفته بود، بچه ها بیش از حد سر و صدا راه انداخته و شلوغ می کردند. هرچه سرخلیفه و خلیفه ها آنها را به سکوت و حفظ آرامش مکتب خانه دعوت می کردند کسی گوش نمی داد. بیشتر شلوغ کاری ها کار پسران بود. به طور مثال دو سه نفرشان نهلیچه های خود را برداشته و با آن به سر و کلّه ی همدیگر می زدند؛ یکی دیگر آفتابه را برداشته و آب به طرف دیگران می پاشید؛ و کارهایی از این قبیل. آخوند که از روضه برگشت، سرخلیفه، خلیفه ها و چند تن از بچه ها تا آنجا توانستند از شلوغ کاری و سر و صدای آن روز گفتند و در همه ی موارد انگشت اتهام متوجه پسر بچه ها بود. آخوند بعد از قدری توپ و تشر، تهدید کرد که از این پس بچه های شیطان و درس نخوان را به پدر و مادرشان معرفی کرده و در صورت تکرار، از پذیرفته شدنشان در مکتب امتناع خواهد کرد. دست آخر، وی در آن روز تصمیم گرفت که به عنوان تنبیه از ورود پسر بچه ها به صوفه جلوگیری کند. از روز بعد ما پسرها هر روز نهلیچه های خود را داخل« بَلونَه»( دالان منزل) پهن می کردیم و در صورت لزوم، فقط با اجازه آخوند می توانستیم به« مونِ سِرا»( داخل حیاط) برویم.

     رفتن به امبار و لَو جو هم راهی بود برای فرار قانونی از ملّا. مرتباً آب کوزه ها را امتحان می کردیم. به محض آنکه متوجه می شدیم کوزه ها خالی است، یکی از بچه ها پیش آخوند رفته و ضمن گزارش خالی بودن کوزه ها، اجازه می گرفت که تعدادی از بچه ها به لَو جو بروند. آخون هم اجازه می داد. آوردن آب چه از امبار و چه از لوجو وظیفه ی پسران بود. دختران در رُفت و روب محیط ملّا و شستن ظروف آخوند کمک می کردند. هفت – هشت نفری کوزه در دست از ملّا بیرون می رفتیم. معمولاً از لوجو خیرَتی(xeirati)، که نزدیک ترین لو جو به ملّا بود، آب می آوردیم. ولی گاهی که دوست داشتیم زمان بیشتری را دور از ملّا سپری کنیم، به بهانه ی اینکه آب لو جو کِلب مریم تمیزتر است، راه آن لو جو را در پیش می گرفتیم.

     گاهی نیز یکی از بچه ها یکی دو روز غیبت می کرد. این هم بهانه ی خوبی به دستمان می داد که با کسب اجازه از آخوند، به منزل فرد غایب رفته، سراغ او را از پدر و مادرش گرفته و علت غیبتش را جویا شده و به آخوند گزارش کنیم. اما در چنین مواردی، آخوند تنها به یک و حداکثر دو نفر اجازه می داد که از مکتب خارج شوند.

                                                  ***

      در پایان، جا دارد علاوه بر یاد مرحومه آخوند شهربانو، یاد مرحومه آخوند معصومه، مرحومه مَه مَه نِصِرُالله( زوجه مرحوم نصرالله، مادر مرحوم کربلایی حسن دشتی)، زوجه محنعلی اَستاغُلوم ( محمد علی استاد غلام) خیبرگی، و یک روحانی روشناوندی( که یک پای شان ناقص بود) را که در آن سال ها در بیدخت مکتب خانه داشته و به نونهالان همشهری مان قرائت قران آموزش می دادند، گرامی داشته و آمرزش و شادی روانشان را از درگاه خداوند متعال خواستار شویم. یکی از کسانی هم که نسل قبل از ما را به قول خودمان« قرعو خو»( قرآن خوان) کرده است مرحوم آخوندِ ملا خداداد خیبرگی بوده است. مکتب خانه ی وی در یکی از اتاق های مزار سلطانی بیدخت تشکیل می شده است. یادش گرامی.

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در یادی از گذشته ارسال شده و با , , , , , , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای یادی از گذشته/34

  1. mahdi moghadam :گفت

    جمله آخون ادب را یاد نکردید جناب محترم نگارنده. با تشکر از زحمات شما.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s