یادی از گذشته/33

ملّای آخون شربانو (2)

      مرحومه آخون شربانو( آخوند شهربانو) با مهربانی دستی به سرم کشید و گفت:« بارک الله که آمده ای قرآن یاد بگیری.» و بعد رو کرد به مادرم و پرسید:« برایش نهلیچه آورده اید؟» و مادرم در جواب گفت:« انشاءالله فردا هم نهلیچه و هم کوزه با خود خواهد آورد.» آخوند ضمن اینکه به گفت و گو با مادرم ادامه می داد، دستم را گرفت و پهلوی محمد که نهلیچه ی نسبتاً بزرگتری داشت نشاند و یکی از دختران را صدا زد و از او خواست درسم را شروع کند. بعد دانستم که آن دختر « سرخلیفه» نامیده می شود و کسی بود که در غیاب آخوند مدیریت مکتب خانه را به عهده داشت. دو دختر دیگر هم « خلیفه» خوانده می شدند که در واقع دستیاران سرخلیفه بودند.

    آن سرخلیفه – که الآن خودش مادربزرگ شده و انشاءالله خدا سلامتش بدارد – نزد من آمد و پرسید:« قرآن چقدر بلدی؟» گفتم:« با الف بای آن آشنا هستم». صفحه ی اول سِپَرَه ام را باز کرد و خطی را نشان داد و گفت:« اینها را بخوان؛ ببینم چقدر بلدی.» صفحات اول سِپَرَه شامل چند سری الف بای زبان عربی بود: الف بای ساده، الف بای مفتوح، الف بای مکسور، الف بای مضموم، و الف باهای با تنوین های سه گانه ی نصب و ضمّ و جرّ. «الف با» تقسیم بندی دیگری هم داشت:« ابتثی» و« ابجدی». ابتدا الف بای ساده را درس می دادند. من به خاطر آنکه بزرگترهای خانواده ام قرآن خوان بودند، با الف با و زیر و زبر آن تا حدودی آشنا بودم. سرخلیفه با تکه کاغذ تاشده ای که «خِد نِشو»(xed nešu) یا خط نشان نامیده می شد، به یکی از حروف اشاره کرد و پرسید:« ای چِنَی؟»(i čenei) (این چه حرفیه؟) جواب دادم:« سین.» بعد حرف دیگری را نشان داد:« میم.» بعد از چند سؤال دیگر، به سراغ حروف با زیر و زبر رفت. الف بای ساده را خوب بلد بودم. اما در حرکت های حروف اشکالاتی داشتم. سرخلیفه رو کرد به مرحومه آخون  شربانو و گفت:« آخون، با حروف آشناست.» نگاهم به طرف آخون افتاد. داشت با یکی از بچه ها حرف می زد. تازه متوجه شدم که در حالیکه من سرگرم پرسش و پاسخ با سرخلیفه بودم، مادرم مکتب خانه را ترک کرده بود. آخون در جواب سرخلیفه گفت:« آشنایی تنها کافی نیست. باید آن را کاملاً روان بخواند. به او درس بده و فردا هم از او بپرس. اگر خوب بلد بود، درس بعدی را شروع کن.»

     آفتاب کاملاً روی زمین پهن شده بود. نزدیک ظهر بود. محمد، یکی از پسرها، به من نزدیک شد و آهسته گفت:« می خواهیم برویم امبار( آب انبار) برای آخون آب بیاوریم؛ تو هم با ما بیا.» گفتم:« از کدام امبار؟ چطوری؟» گفت:« از امبار روبازار. با کوزه هایمان.» تازه متوجه شدم که چرا مادرم قول داد برایم کوزه ای بخرد. گفتم:« من کوزه ندارم. قرار است فردا بیاورم.» گفت:«علیرضا نیامده. کوزه اش را تو بردار.» گفتم:« اگر اشکالی ندارد، می آیم.» گفت البته اول باید از آخون اجازه بگیرد. پیش آخون رفت که اجازه بگیرد. و من صدای آخوند را شنیدم که در جوابش گفت:» نِه. بِچِه مِردُم، گناه دِرِد(ne, bečče merdom, gonāh dered). چون اولین روز ورودم به ملا بود، آن خدابیامرز اجازه نداد که در آوردن آب مشارکت جویم.

     نمي دانم چقدر طول كشيد كه بچه ها ازامبار برگشتند. همين قدر مي دانم كه ظهر گذشته بود. زيرا آفتابي كه از «خول» صوفه به روي زمين كف آن مي تابيد، از وسط گذشته بود. و خول سوراخی بود که در سقف همه ی صوفه ها، آشپزخانه ها، و اتاق های مخصوص نگهداری احشام تعبیه می شد.  اين آفتاب كه به اندازه ي يك بشقاب غذاخوري روي زمين پهن مي شد، براي بچه هاي مكتب حکم يك ساعت آفتابي را داشت چرا كه از همان ساعات اوليه ي صبح كه روي ديوار غربي صوفه مي افتاد، بچه ها مرتباً جابه جايي اش را زير نظر داشته و منتظر رسيدن آن به نقطه ي مشخصي در روي زمين صوفه بودند كه وقت ظهر و در واقع زمان تعطيلي مكتب را نشان مي داد. ظهر كه شد دختر بچه ها و شماري از پسرها ملّا را ترك كرده و رهسپار خانه هاي خود شدند.  من و دو سه نفر دیگر از پسر بچه ها منتظر ماندیم تا محمد و بقیه باز گردند.

     محمد و چهار – پنج پسر ديگري كه از امبار برگشتند، كوزه ها را در سايه ي ديوار گذاشته و به طرف اتاق آخوند رفتند تا از او اجازه ي خروج بگیرند. آخوند که داخل اتاقش مشغول آماده کردن چای بر روی چراغ والور بود، صدای محمد را که شنید، گفت:« پسرها، چرا اینقدر دیر برگشتید؟» محمد جواب داد که امبار شلوغ بود. او راست می گفت چرا که نزدیک ظهر، مردم برای تأمین آب خنک سر سفره ی ناهار خود، همزمان به امبار هجوم می بردند. آخوند گفت:« دفعه ی بعد زودتر بروید. حالا هم یکراست به سراهای خود بروید که پدر و مادرتان دلِندِروا (نگران) نشوند.» به اتفاق از ملّا خارج شديم. در بين راه، از محمد پرسيدم:« چرا همه ي كوزه ها را به امبار نبرديد؟» گفت:« بقيه ي كوزه ها مخصوص آبِ ريخت و ريز( آب غير آشاميدني) است كه از لَوجو(lowju) مي آوريم.» و ادامه داد كه« فردا تو را هم با خود خواهيم برد.» و منظور از لوجو( لبِ جو)، نهر قنات بود.

     صبح روز بعد با یک سِپَرَه، یک کوزه، و یک نهلیچه(nahliča) راهی ملّا شدم. همانطور که قبلاً هم اشاره شد، در بیدخت به جای واژه ی تُشک، واژه های نَهلی یا دوشک به کار می برند. نَهلی در اصل نَهالی و نَهلیچه نهالی کوچک است. نهلیچه را معمولاً با پارچه های مستعمل تهیه و به اصطلاح خودمان، وَرمی دوختند.

     در ملّا پهلوی ابراهیم نشستم. خلیفه ها مرتباً از بچه ها می خواستند که سر جای خود نشسته، قرآن های خود را باز نموده، و هرکدام درس خود را تمرین کند. تمرین کردن درس هم بدین ترتیب بود که جملگی همزمان با صدای بلند آیات سوره های مختلف قرآن را می خواندند. و جالب تر اینکه مطابق با آهنگِ قرآن خواندنشان، سرهای خود را نیز مرتباً بالا و پایین می آوردند. یکی سوره ی ناس را قرائت می کرد، یکی کافرون، یکی فجر، یکی نازعات. در واقع اگر سی شاگرد در ملّا بودند، همزمان از سی سوره قرائت می کردند. آخوند، سرخلیفه و خلیفه ها نیز به نوبت مقابل بچه ها نشسته و سؤال و جواب می کردند. ادامه دارد.

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در یادی از گذشته ارسال شده و با , , , , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s