یادی از گذشته/32

ملّای آخون شربانو(1)

     یادش بخیر، اولین روزی که به مکتب خانه یا به قول خودمان، ملّا، رفته بودم فقط یک « سِپَرَه»( separa) با خود همراه داشتم. سِپَرَه در اصل همان سی پاره یا قران است که از سی جزء یا سی پاره متشکل است. ولی منظور ما از سِپَرَه، جزء سی ام قرآن بود که شامل سوره های کوچکتر آن است که در مکتب خانه ها برای تعلیم قرائت کلام الله مجید به مبتدیان و نوآموزان، مورد استفاده قرار می گیرد. مادرم قبلاً با مرحومه آخوند شهربانو( آخون شَربانو) صحبت کرده بود. مادرم هر کار کرد تا مرا راضی کند که آن روز خودم تنها به ملّا بروم، قبول نکردم؛ پایم را کرده بودم توی یک کفش که روز اول باید حتماً با من بیاید. و آن خدا بیامرز خواهر کوچکم را به خواهر بزرگترم سپرد و مرا تا ملّا همراهی کرد. به راه افتادیم. از چند کوچه ی پیچ در پیچ و از زیر چند سابات گذشتیم تا به محل قبرستان معروف به حاج امیر رسیدیم. وارد کوچه ای شدیم که از محل حاج امیر به طرف شرق بیدخت امتداد یافته بود. کوچه را که بخشی از ناحیه ی مشهور به کوچه ی« دِرّو»( دم رود) بود، ادامه داده از زیر سابات های سردار و کربلایی علی بلوچی، معروف به کِلبِ علی کَل( kelbe ali kal) نیز گذشتیم و سرانجام به مقصد خود یعنی ملّای آخوند شهربانو رسیدیم. این نکته را هم در پرانتز اضافه کنم که ادامه ی کوچه کلب علی کل  بعد از ملاّی آخون شربانو بن بست می شد و منزلی که در انتهای آن قرار داشت متعلق به مرد سالخورده و کوچک اندامی به نام کربلائی علی ملاّ رضا معروف به کِلبِ علی کُل( kelbe ali kol) بود و بچه ها گاهی از دیگر کسانی که به تشابه این دو اسم توجه نکرده بودند می پرسیدند که « اگر گفتی از علی کَل تا علی کُل چقدر راه است؟»

       آخون شربانو همسر مرحوم کلب میدی ( کربلایی مهدی) و مادر آقای حاج عباسعلی محمدی( پلیس باز نشسته ی ساکن مشهد) بود. خانه ی مرحومه آخون شربانو دیوار به دیوار خانه ی مرحوم حاج عبدالحسین زمانی، پدر روحانی شهید عباسعلی زمانی، قرار داشت. حاج عبدالحسین زمانی شخصی متدیّن ومتشرّع و از معتمدان بیدخت بود و به خاطر صدای زیری که داشت در مراسم تعزیه و شبیه خوانی بیدخت، نقش بی بی زینب(س) را ایفا می کرد. درب ملّا باز بود. صدای قیل و قال بچه ها از داخل حیاط به گوش می رسید. داخل راهرو که بودیم، قبل از هر چیز  کوزه های سفالی متعددی که در سایه ی دیوار ردیف شده بود، توجهم را به خود جلب کرد. از مادرم پرسیدم که« این همه کوزه مال کیست؟» و او جواب داد که« حالا ساکت باش؛ برای تو هم خواهم خرید.» فهمیدم که کوزه ها مال بچه های ملّاست. وارد حیاط شدیم. حیاطی بود به مساحت تقریبی یکصد متر مربع؛ وسط حیاط باغچه ای دیده می شد با دو – سه نهال انار و چند بوته گیاه خود روی موسوم به جارو؛ آفتابه ای مسی نیز کنار باغچه افتاده بود. صوفه( ایوان) جنوبی حیاط دارای اتاقی بود که بعدها فهمیدم محل زندگی علی کلب میدی، پیش زاده ی آخون شربانو است؛ در سمت شرقی حیاط، اتاق خود آخون شربانو قرار داشت؛ در کنار  صوفه شمالی هم اتاقی بود که زن سالخورده ای به نام مرحومه هاجر نعمت الله( خواهر مرحوم حاج غلامحسن شفیعی)، همسر دیگر مرحوم کلب میدی، در آن زندگی می کرد. در گوشه ی جنوب شرقی حیاط هم طویله ای قرار داشت که یک رأس الاغ متعلق به علی کلب میدی در آن نگهداری می شد. کُنار اَو(konãre ow) و به بیان دیگر مُستراب( مستراح) ملّا هم داخل همین طویله بود. مستراحی بود به قول امروزی ها« اُپِن» چرا که یک چاردیواری بدون سقف و در بود. دیوارها هم ارتفاع چندانی نداشت طوری که اگر آدم متوسط القامه ای داخل آن می ایستاد بالاتنه اش دیده می شد. ایوان شمالی خانه حکم کلاس آموزش قرآن را داشت. بچه ها که عمدتاً دختران و پسران زیر ده سال بودند، دور تا دور ایوان، روی نَهلیچه ها یا زیراندازهای خود، نشسته و سرگرم تمرین روخوانی قرآن بودند. نَهلیچه در اصل به معنی نَهالی کوچک و نَهالی در لغت به معنی تُشک یا دوشک است.  بیشتربچه ها سِپَرَه در دست داشتند. تعدادی نیز که از لحاظ درسی پیشرفته تر از بقیه بودند،از روی قرآن کامل تمرین می کردند. مرحومه آخون شربانو هم در میان بچه ها بود. درس می داد و درس می پرسید. تکه چوبی نیز در دست داشت که از آن هم برای تنبیه بچه ها و هم برای اشاره به آیه های قرآن استفاده می کرد. در میان پسر بچه ها چند تن از همبازی های خود را نیز دیدم: ابراهیم، علیرضا، عزیزالله، مهدی، محمد، و … . از دیدنشان خوشحال شدم. مادرم با صدای بلند سلام کرد؛ من هم سلام کردم. آخون شربانو مادرم را که دید، پیش ما آمد. مادرم پس از خوش و بش و احوالپرسی، به آخون شربانو گفت:» پسرم را آورده ام که زحمت کشیده، روخوانی قرآن را به او تعلیم دهید». ادامه دارد.

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در یادی از گذشته ارسال شده و با , , , , , , , , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s