پند و حکمت/25

هزار سوزن طلا

     هنگامي ابراهيم ادهم در كنار دجله نشسته و خرقه ي خويش را وصله مي زد. سوزنش در دجله افتاد. كسي از او پرسيد:« پادشاهي چنان از دست بدادي؛ چه در برابر نتيجه بردي؟» اشاره به دريا كرد:« سوزنم باز دهيد.» همان دم هزار ماهي سر از آب بيرون كرده، و هر يك سوزني طلا به دهان گرفته. ابراهيم گفت:« سوزن خودم را مي خواهم؛ مرا به اينها احتياجي نيست.» سپس ماهيكي ضعيف سوزن او را به دهان گرفته، به وي داد. ابراهيم گفت:« كمتر چيزي كه در برابر دست برداشتن از حكومت و سلطنت بلخ نصيب من شد، همين است كه ديدي. دیگرها را تو نداني.»

………………………………………………………………………

     *كشكول ساعدي، علامه آيت الله محمد باقر ساعدي خراساني، نشر سنبله، مشهد، 1383، ص 43.

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در پند و حکمت ارسال شده و با , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s