یادی از گذشته/31

حتماً بچه مار بوده

خانه ی ما در پائین بیدخت( کوچه پَهینا) و خانه ی مرحومه خاله ام در محله صالح آباد بیدخت( بالِها) قرار داشت. در آن زمان که ما کوچک بودیم، فاصله ی نسبتاً دوری به حساب می آمد. گاهی اوقات که صدای مادرم را می شنیدم که:» نان نداریم؛ باید یکی برود و از خانه ی خاله قرض بگیرد»، عزا می گرفتم. عزا گرفتنم نه به خاطر راه دور خانه ی خاله، که از ترس سگ سفید کُردُم( kordom) یا دُم کوتاهی بود که پشت بام یکی از خانه های بین راه پارس می کرد و بین بچه ها شایع بود که اَدِمگیر( ademgir) است یعنی گاز می گیرد. بگذریم که هیچ وقت شنیده نشد که کسی را گاز گرفته باشد.

     در بین راه، از سابات کِلبِ سِلطو و منازل مرحومان حاج حسین و حاج محمد پهلوان، کربلایی علی جمعگی، حسن و حاج علی امینی، حسین پهلوان، علی و محمد علی جباری و شیخ رضا لطف الله( روان همه شان شاد) که می گذشتیم، به کوچه ی باریکی می رسیدیم که طرف راست آن دیوار منزل مرحوم کربلایی اسماعیل زمانی و طرف چپ آن دیوار منزل مرحوم حسن شکاری( مشهور به دودَه) و مرحوم عباسعلی مقنی بود. سگ معروف کُردُم معمولاً روی بام و به بیان دیگر لب دیوار خانه ی مرحوم شکاری دیده می شد. همانطور که گفتم، شایع بود که گاز می گیرد و به همین جهت از او می ترسیدم؛ و هنگامی که ناچار بودم از آن کوچه بگذرم، حتی الامکان پیش از رسیدن به آنجا، قدری می ایستادم و منتظر می ماندم که شاید رهگذر دیگری هم پیدا شود و به اتفاق او از آن کوچه بگذرم. قدری که بزرگتر شدم، موضوع ترس از آن سگ را با پدرم در میان گذاشتم وآن خدا بیامرز به من گفت که:« هر وقت به سگی برخوردی، آیه ی وَ کَلبَهُم باسطً ذِراعَیهِ بِالوَصید(…و سگشان دو دست خود را بر درگاه غار گشاده بود…/ قسمتی از آیه 18، سوره کهف) را بخوان و با خیال راحت از کنارش بگذر.» و من وقتی که به آن کوچه می رسیدم، در عین حال که پشت سر هم آن را تکرار می کردم و پشتم قرص بود، بازهم قدری هراس داشتم.

     یک روز بعد از ظهر که طبق معمول از خانه خارج شده و برای بازی با بچه های محل به سمت سابات کِلبِ میدی( کربلایی مهدی) می رفتم، ناله ی دلخراش یک سگ توجهم را جلب کرد. ناله ی بسیار دردناکی بود. نمی دانستم چه شده است. به طرف صدا می رفتم که  مرحوم محمد قرچه را( که بعدها نام خانوادگی اش را به نظام دیبا تغییر داد) دیدم. پرسیدم:« این صداها از کجاست؟ چه خبر است؟» گفت:« مگر نشنیده ای؟ الله را مار گزیده است. دارند معالجه اش می کنند.» خنده ام گرفت. پرسیدم:« چه می گویی؟ نعوذ بالله ،مگر ممکن است الله را مار بگزد؟» گفت:« نمک نریز. خودت  خوب می دانی که منظورم الله بخش است.» پرسیدم:« حالا این سگ چرا زوزه می کشد؟» گفت:« بیا برویم آنجا و خودت تماشا کن.»

     به اتفاق به سمت منزل همشهری عزیزمان، آقای الله بخش بخشی، به راه افتادیم. از سابات کِلبِ میدی که به طرف بالا می رفتیم مرحوم عبدل حج باقر( عبدالولی صولتی) را دیدیم که جلو منزلشان نشسته بود. داشت به چراغ قوّه اش ور می رفت. مرحوم عبدل حج باقر چراغ قوه ای خریده بود که شب ها که بازی می کردیم، در جاهای خیلی تاریک از آن استفاده می کرد. عبدل گفت:« شما هم می روید خانه ی الله؟ من همین الان از آنجا آمدم. دلم برای کُردُم سوخت.» گفتم:« چرا برای کُردُم دلت بسوزد؟ محمد که می گوید الله را مار گزیده؟» عبدل گفت:« خودت برو ببین چه خبر است.» از سر سه راه که به سمت راست پیچیدیم، چند پسر بچه را دیدیم که سر کوچه الله ایستاده بودند. منزل الله در کوچه سابات محسُم( معصوم) قرار داشت. و این کوچه بدان جهت به سابات مَحسُم معروف بود که مرحومان غلامرضا و محمد علی معصومی در آن کوچه سکونت داشتند. پشت درب منزل الله هم چند بچه و یکی دو نفر بزرگتر ایستاده بودند. جلوتر رفتم. چشمتان روز بد نبیند. کلّه ی سگ از زیر درب بیرون بود. در عین حال که زوزه می کشید، با چشمان ریزش به ما نگاه می کرد. گویی با زبان بی زبانی می گفت « مگر من همان سگی نیستم که سال ها از شما و گوسفندان شما نگاهبانی کردم؟ این است سزای آن همه وفاداری من؟»  دلم به حالش سوخت. خواستم آنجا را ترک کنم. ولی محمد و دیگران از من خواستند که کمی بمانیم و ببینیم چه می شود.

     منزل آقای الله بخش درب چوبی قدیمی یک لنگه ای داشت. این درب ها را حدود ده – پانزده سانتی متر بالاتر از سطح زمین کار می گذاشتند طوری که یک گربه به راحتی می توانست از زیر آن عبور کند. این درب در حالی بسته شده بود که کله ی سگ سفید در طرف بیرون درب و بقیه ی اندامش در طرف داخل دالان یا راهرو منزل الله بخش قرار داشت. قسمت پایین درب درست روی گردن سگ قرار گرفته و حیوان زبان بسته در واقع هیچ راه فرار یا دفاعی نداشت. همچنان زوزه می کشید. ولی هرچه می گذشت صدایش ضعیف تر می شد. نمی دانستیم پشت آن در چه خبر است. بچه ها همه ساکت و ناراحت و در عین حال کنجکاو بودند که ببینند آن طرف در چه خبر است. صدای حرف زدن چند مرد از آن طرف درب به گوش می رسید که چیزهایی مثل جملات زیر را – البته به گویش بیدختی – خطاب به الله بخش تکرار می کردند:

–         دستتو بذار داخل شکمش.

–         چند دقیقه باید داخل شکمش باشه.

–         طاقت داشته باش؛ عجله نکن.

–         نترس. چیزی نیست. خوب میشی.

–         مارش بزرگ بود یا کوچک؟

–         حتماً بچه مار بوده. نترس.

–         …

                                               ***

     مدتی گذشت. سگ زبان بسته کم کم از حال رفت. صدایش ضعیف و ضعیف تر وبالاخره خاموش شد. و شنیدیم که یکی از مردان آن طرف در گفت:« آفتابه را بیار تا دستان الله را بشوئیم.» صدای شرشر آب و شسته شدن دست ها شنیده شد. طولی نکشید که درب را باز کردند. پیکر بی جان سگ سفید، پیکر بی جان همان سگ معروف کُردُم، در حالی که شکمش چاک خورده و دل و روده اش بیرون زده بود، روی زمین افتاده بود. پارچه ای سفید نیز دور مچ دست الله بخش پیچیده شده بود.

                                              ***

     بله. گویا آقای الله بخش هنگام وجین کردن علف های مزرعه اش در کِشمون جعفر آباد، دچار مارگزیدگی شده و در حالی که به شدت احساس درد می کرده، به بیدخت مراجعت نموده و در صدد علاج آن برآمده بود. با وجودی که در آن سال ها در بیدخت درمانگاه و در گناباد هم بیمارستان بود،اطرافیان الله با اعتقاد به این که ترشحات داخل شکمبه ی سگ زنده چاره ی کار و علاج عارضه ی مارگزیدگی است، تصمیم به کشتن یک سگ گرفتند و قرعه ی فال به نام سگ سفید کُردُم افتاد.

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در یادی از گذشته ارسال شده و با , , , , , , , , , , , , , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s