یادی از گذشته/26

     یک نامه

      یادش بخیر، درگذشته ی نه چندان دور که از تلفن  و دیگر وسائل ارتباطی نوین خبری نبود، دلمان به یک نامه خوش بود که از مسافرمان برسد و چشممان به دستخط آن عزیز( البته اگر خودش سواد نوشتن داشت) یا دستخط دوست و آشنایی که نامه را از قول او می نوشت، روشن شود و از حال و احوالش باخبر شویم. هر روزاز یک طرف چشم به لب بام می دوختیم که که یک کلیجدک ( زاغی)  روی آن بنشیند وآوازش  را- که نشانه ی رسیدن خبر از مسافر تلقی می شد – سردهد واز طرف دیگر هر بار که کسی  در می زد امیدوار بودیم که مرحوم آقای مرشدیان را ببینیم که با قامت کوچکش و سوار بر دوچرخه نامه های رسیده به اداره ی پست را در سطح ده (بخوانید شهر) توزیع می کرد. زمانی بود که یک نامه مثلاً از مشهد تا بیدخت ده پانزده روز طول می کشید. رفته رفته زمان رسیدن نامه کمتر و کمتر شد و به یک هفته وبه دو سه روز کاهش یافت. و آن زمانی بود که استفاده از تلفن گستره ی بیشتری پیدا کرد. وهر چه کاربری تلفن بیشتر می شد نگارش نامه کاهش بیشتری می یافت تا جایی که اکنون بسیاری از جوانان شاید حتی یک نامه ی پستی سنّتی هم برای کسی نفرستاده باشند.

     در اواسط دهه ی 1340 شمسی، در دبیرستان فردوسی مشهد درس می خواندم. آقای (عبدالرسول؟) بازرگان که انسانی به تمام معنی شریف بودند و از خصایل نیک ومردمی شان هر چه بگویم کم گفته ام، در سال های پنجم و ششم یعنی دو سال آخر دبیرستان، دبیر ادبیات ما بودند. ایشان کتاب فارسی مخصوص این سال ها را کنار گذاشته و به جای آن در سال پنجم بوستان و درسال ششم گلستان سعدی را تدریس می کردند. گلستان مقدمه ای دارد که بارها و بارها آن را خوانده وحتی حفظ کرده بودم. در آن زمان وسیله ی ارتباطی ام با پدر(مادرم چند سال پیشتر بدرود زندگی گفته بود) فقط نامه بود. یک بار که قصد نگارش نامه داشتم محض تفنن برآن شدم که بر وزن مقدمه ی گلستان، مقدمه ای برای نامه ام بنویسم. و آنچه در ادامه می خوانید متنی است که در آن سال نوشم:

     منت خدای را عزّ و جلّ که طاعتش موجب رحمت است وبه شکر اندرش مزید قدرت. هرقوّتی که دهد موجب برداشتن خامه است و چون برداشته شود سبب نگارش نامه. پس در هرقوّتی دو عمل موجود است وبر هر عملی جهدی واجب.

                          از  دست و مداد  که   برآید        کز عهده ی نامه به درآید

پستچی آن به که ز سوی پدر       نامه ی او سوی  پسر آورد

     جوهر خامه اش همه جا پاشیده و نوک خودکارش همه جه رسیده. صفحه ی کاغذ به کلام بی سود سیاه نکند و مرکب خامه بی جهت تباه.

ای مدادی که در خزانه ی خود     رنگ آبی  و  نیلگون    داری

روی کاغذ کجا نویسی سیاه              تو که تنها دو رنگ آبگون داری

     نوک خامه را گفته تا روی کاغذ کشیده شود و جوهر آبی اش را فرموده تا کلام سلام را در دامن صفحه بپرورد. خطوط نامه به نقش نام او مزیّن کرده ودرود های گرم را فرموده تا به قلب او هجوم برده و به جست وجوی جواب پردازند.

پاکت و تمبر وقلم روز و شبان در کارند     تا تو این نامه ببینی و توجه بدهی

من که دیری است که از هجر رخت دلتنگم    شرط انصاف نباشد که جوابم ندهی

***

   این را هم اضافه کنم که چندی پیش برای پسرم که از من دور است نامه ای( بخوانید ایمیلی) نوشتم با همین مقدمه. منتها در آن جای واژه های پدر و پسر را عوض کردم.

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در یادی از گذشته ارسال شده و با , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s