لطایف/9

…خورشي سازم

     بادیه نشینی گوشت می خورد، و سه فرزندش پیرامون نشسته بودند. استخوانی کم گوشت باقی مانده بود.

     او فرزندان را گفت:« هرآنکه خوردنش رابهتر توصیف کند، او را باشد.»

     نخستین گفت:« چنانش بخورم که کس نداند استخوانی از پارسال است یا امسال.»

     گفت:« احسنت.»

     دیگری گفت:« چنانش بخورم که ذرّه ای از آن نماند.»

     گفت:« احسنت.»

     سومین گفت:« از آن خورشی سازم.»

     گفت:« بگیر.»

…………………………………………….

     *كشكول شيخ بهائي، ترجمه ي عزيزالله كاسب، انتشارات گلي، تهران،1378، ص 398.

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در لطایف ارسال شده و با , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s