ضرب المثل/2

نو که مِخورَد، ریشش مِجُمبَه

این ضرب المثل بیدختی – و گنابادی – موقعی به کار برده می شود که مشخصات کسی را از یک نفر می پرسیم و آن نفر که نمی خواهد مشخصات دقیقی ارائه دهد و در واقع از دادن مشخصات طفره می رود، در جواب به نشانه ای کلی و بدیهی اشاره کرده و می گوید« نو که مِخورَد، ریشش مِجُمبَه»( nu ke mexorad, rišeš mejomba). برگردان فارسی آن می شود« وقتی که غذا یا به طور کلی چیزی می خورَد ریش وبه بیان دیگر چانه اش تکان می خورَد» که در واقع نشانه ای بدیهی است و شامل هرکسی می شود.

     در باره ی ریشه ی این ضرب المثل داستان جالبی نقل می شود. می گویند:

     در گذشته های دور، روزی اهالی یکی از روستاهای گناباد حساب روزهای هفته را گم کرده بودند یعنی از یادشان رفته بود که آن روز چند شنبه است. از هر کس که می پرسیدند امروز چند شنبه است، جواب می شنیدند که« نمی دانم». بزرگترهای روستا بعد از شور و مشورت های بسیار به این نتیجه رسیدند که پیکی به یکی از شهرها یا روستاهای اطراف بفرستند تا بپرسد آن روز چند شنبه است. سرانجام  تصمیم گرفتند که فردی را به کاخک بفرستند تا برود و جواب سؤال را بیاورد. یکی از جوانان روستا که الاغی تیزرو داشت داوطلب عزیمت به کاخک و آوردن حساب روزهای هفته شد.

    جوان به کاخک رفت و از اولین کسی که سر راهش قرار گرفت پرسید که آن روز چند شنبه است. جوان بعد از گرفتن جواب، به سرعت راه بازگشت به روستایش را در پیش گرفت. او که شنیده بود که آن روز مثلاً سه شنبه است شست دست راستش را روی انگشت کوچک آن دست گذاشت و سه انگشت دیگر را باز نگاه داشت تا خدای نخواسته فراموش نکند که سه شنبه است. در بین راه، هنگام عبور از کنار تپه ای که حفره ای غار مانند در دل آن قرار داشت، جانور درنده ای مشاهده کرد که به درون غار رفت. جوان به شدت ترسید و ناخودآگاه انگشتان دستش ازهم باز شد. وقتی که به روستایش رسید عده ی زیادی از اهالی دورش جمع شدند تا ببینند چند شنبه است. و او در جواب گفت:« حساب هفته را تا غار فلان جا آوردم. الان داخل آن غار است».

    بار دیگر اهالی به رایزنی پرداخته و تصمیم گرفتند چند نفرشان به طرف غار حرکت کرده و حساب هفته را از داخل آن بیرون بیاورند. به غار که رسیدند، مردی که ادعای شجاعت بیشتری داشت داوطلب شد به داخل غار برود. او پیشنهاد کرد که محض احتیاط، طنابی به کمرش ببندند که پس از پیدا کردن جواب، طناب را تکان دهد و دیگران او را بیرون بکشند. مرد به درون غار رفت. اما جانور درنده به او امان نداد وبا حمله ای برق آسا گردنش را قطع و سرش را از تن جدا کرد. بر اثر این حمله، طناب به شدت تکان خورد. حاضران به گمان این که آن مرد حساب هفته را پیدا کرده است، او را بیرون کشیدند. وقتی که چشمشان به او افتاد، این سؤال برایشان پیش آمد که او هنگام رفتن به داخل غار سر در بدن داشت یا نداشت. هرچه با هم در این باره حرف زدند به نتیجه ای نرسیدند. لذا تصمیم گرفتند به روستا بازگشته و ازبستگانش سؤال کنند. به خانه ی او که رسیدند، از همسرش پرسیدند: « شوهر تواصولاً سر داشت یا نداست؟» و زن جواب داد:« راستش ، خوب یادم نیست. همین قدر می دانم که نو که مِخاردِش، ریشِش مجُمبیِ ( نان که می خورد، چانه اش تکان می خورد).»

………………………………………………………..

     مِخورَد(mexorad): می خورَد( زمان حال).

     مِخاردِش(mexãrdeš): می خورد( زمان گذشته).

     مِجُمبَه(mejomba): می جنبد، تکان می خورَد( زمان حال).

     مِجُمبی(mejombi): می جنبید، تکان می خورد( زمان گذشته).

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در فرهنگی, لطایف ارسال شده و با , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s