شعر/5 در احوال حضرت علی اکبر

اندر شرح احوال علی اکبر حسین(ع)

                                                                                                                                                                                                                                                          راجع به شرح احوال حضرت علی اکبر سلام الله علیه و مراجعت آن جناب به خدمت باب، بر سبیل تمثیل گوید:

وقتی از داننده ای کردم سؤال       که مرا آگه کن ای دانای حال

با همه سعیی که در رفتن نمود       رجعت اکبر ز میدان، از چه بود

اینکه می گویند بود از بهر آب       شوق آب آورد او را سوی باب

خود همی دید اینکه طفلان ازعطش       هر یکی در گوشه ای بنموده غش

تیغ اندر دست و زیر پا، عقاب       موجزن شطّش به پیش رو، ز آب

بایدش رو آوریدن سوی شط       خویش را در شط درافکندن چو بط

گر درین رازی است ای دانای راز       دامن این راز را می کُن فراز

گفت: چون جمشید نقش جام زد       پس صلا بر خیل دُرد آشام زد

هفت خط آن جام را ترتیب داد       هر یکی را گونه گون نامی نهاد

پس نمود از روی حکمت اختیار       ساقی داننده یی کامل عیار

در کفش معیار وجد و ابتهاج       باده خواران را شناسای مزاج

مجلسی آراست مانند بهشت       وندرو ترتیب و قانونی بهشت

جمع در او کهتر و مهتر همه       بر خط ساقی نهاده  سر  همه

جام را چون ساقی آوردی به دَور       از فرودینه خطش تا خط جَور

هیچ کس را جای طعن و دَق نبود       از خط او سر کشیدن، حق نبود

آری از قسمت نمی باید گریخت       عین الطاف است ساقی هرچه ریخت

ور یکی را حال، دیگرگون شدی       اختلاف اندر مزاج افزون شدی

از طریق عقل هشتی پا برون       همرهی کردی ز مستی با جنون

لاجرم صد گونه شرم و اِنفعال       ساقی آن بزم را گشتی وَبال

جمله را بودی از آن دارالامان       تا به سر منزل رسانیدن، ضِمان

کس نیاوردی برآوردن  نفس       دست آنجا دست ساقی بود و بس

لاجرم فعال های ما یُرید       لحظه ای غافل نمانند از مُرید

همت خود بدرقه راهش کنند       خطره ای گر رفت، آگاهش کنند

کُند اگر مانَد  به تدبیرش شوند       تَند اگر راند، عنانگیرش شوند

ساقی بزم حقیقت بین  تو باز       کی کم است از ساقی بزم مَجاز

اکبر آمد العطش گویان ز راه       از میان رزمگه تا پیش  شاه

کای پدرجان، ازعطش افسرده ام       می ندانم زنده ام یا مرده ام

این عطش رمزاست وعارف واقف است       سرّحق است این وعشقش کاشف است

دید شاه دین که سلطان هدی است       اکبر خود را که لبریز از خداست

عشق پاکش را بَنای سرکشی است       آب و خاکش را هوای آتشی است

شورش صهبای عشقش درسراست       مستی اش از دیگران افزونتر است

اینک از مجلس جدایی می کند       فاش دعویّ خدایی می کند

مغز بر خو می شکافد پوست را       فاش می سازد حدیث دوست را

محکمی در اصل او از فرع اوست       لیک عنوانش خلاف شرع اوست

پس سلیمان بر دهانش بوسه داد       اندک اندک خاتمش بر لب نهاد

مُهر، آن لب های گوهرپاش کرد       تا نیارد سرّ حق را فاش کرد

هرکه را اسرار حق آموختند        قفل کردند و دهانش دوختند

                                                  عمّان سامانی

*خطوط هفتگانه از پائین به بالا بدین قرار است: 1 -فرودینه 2 – کاسه گر 3 – ورشک ( اشک هم گفته شده) 4 – ارزق ( سبز و سیاه ، شب هم بدان اطلاق شده) 5 – بصره  6 – بغداد  7 – جور.

………………………………………………………….

     *گنجینة الاسرار، برداشتی عرفانی از عاشورای حسینی، تهران، انتشارات نور فاطمه،1362، ص 40.

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در ادبی, شعر ارسال شده و با , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s