پند و حکمت/3

در باب دوستي

     گويند دو كس را پيوند دوستي و برادري بود. يكي از ايشان منعم و صاحب مال بود و ديگري درويش و صاحب عيال و او بدان شدت، مصابرت مي نمود تا مبالغي قرض بر او جمع شد.عاقبت از سر ضرورت، صورتِ حالِ خود به آن دوستِ صاحب ثروت باز راند. او در خانه رفت و بدره اي زر بيرون آورد و بدو داد و گفت:«اگر كفايت نكند، هرچند كه بايد مطالبت نماي كه بدين مال از تو سزاوارتر نيستم.» و چون آن دوست باز گرديد، او در خانه رفت و مي گريست. اهل خانه گفتند:« اگر بر تو سخت بود چرا دادي؟ » گفت:« من از براي زر نمي گريم. گريه ام از آن است كه چرا با دوست خود چنان زندگي نكردم كه از احوال او واقف باشم و او را به ذُلّ سوٌال و مسكنت محتاج نگردانم.»

   *** كتاب الادب والمروّه، صالح بن جناح، ترجمه ي دكتر سيد محمد دامادي، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، تهران،1373، ص 176.

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در پند و حکمت ارسال شده و با , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s