لطایف/2

     اهل بخیه

     آورده اند که در روزگاران گذشته، روزی حاکم یک شهر از خیاطان محل دعوت کرد که برای بررسی مسائل کاری خود در جلسه ای که به همین منظور ترتیب داده می شد،  شرکت جویند. در روز تشکیل جلسه، یک پالان دوز نیز به جمع خیاط ها پیوست. آنان یک به یک خود را به حاکم معرفی کردند. تا این که نوبت به پالان دوز رسید. پس از آن که خود را معرفی کرد، حاکم که از حضور او متعجب شده بود، پرسید:« اینها که در این جا جمع شده اند جملگی خیاط هستند. تو این جا چه می کنی؟»و پالان دوز پاسخ داد:« من هم اهل بخیه ام.»

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در لطایف ارسال شده و با , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s