یادی از گذشته/2

كربلايي رحيم

     در بيدخت، يكي از شهرهاي كوچك خراسان، پيرمرد زارع زحمتكش بسيار متديّني بود به نام كربلايي رحيم كه حدود 65 سال سن داشت و در واقع، در عين بي سوادي و عام بودن، آنچه در انجام عبادت و شرح حال پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله و ائمّه ي اطهار عليهم السّلام و نحوه ي رفتار و طاعات آنها شنيده و يادش مانده بود، مي دانست و عمل مي كرد. و مطلب دانسته و عمل نكرده اي نداشت. كه اين خود موضوعي بسيار ارزنده و كمياب است. خوشبختانه، بر خلاف اينكه اكثر مردم، چه با سواد و چه عوام، به لباس ظاهر و نحوه ي گفتار او نظر داشته و هيچ گونه اهميتي به باطن نوراني او نمي دادند، نگارنده كه در سن نزديك بلوغ و اهل تفكر و تعمق و تشكيك بودم، متوجه شدم كه اين مرد در معني، مقام بالايي دارد. بسياري اوقات، در مجالس وعظ و روضه و تفسير، در كنار او مي نشستم. حالتي داشت كه وقتي نام رسول اكرم(ص) يا علي عليه السّلام برده مي شد و از مقامات ائمه (ع) صحبتي به ميان مي آمد، در همان حال چهار زانو كه نشسته بود، حركتي عجيب به او دست مي داد كه حدود 20 سانتي متر از جا به هوا بلند مي شد و همزمان، دست خود را به صورت دعا بلند مي كرد. چندي بود كه او را در مجالس مذكور نمي ديدم. پرسيدم چرا نمي آيد. گفتند فوت كرده است. و كسي نمي دانست مرگ او به چه صورت بوده. من روي اصل كنجكاوي شخصي، از يكي از آشنايان خواستم كه از عيالش بپرسد  كه چه شده و چه كسالت داشته است. او گفته بود:« دو سه روز كمي كسل بود؛ ولي اظهار ناراحتي نمي كرد. شب چهارم، وقتي  در پشت بام هركدام روي زير انداز خودمان دراز كشيده بوديم و من داشت خوابم مي برد، صدايش را شنيدم كه مي گفت: زن، بلند شو! بلند شو ببين ملائكه از بالاي سرمان تا آسمان صف كشيده اند! و در حالي كه به آسمان نگاه مي كرد، مرتباً از اين طرف بام به آن طرف قدم مي زد و در رفت و برگشت بود. پس از حدود يك ربع ساعت، در جاي خود رو به قبله دراز كشيد؛ شهادتين را ادا كرد؛ و به لقاءالله پيوست». رحمة الله عليه، رحمتاً واسعه.

                                              ***

     [ نگارنده ي محترم كتاب: مرحوم حاج دكتر محب الله آزاده، چشم پزشك، فرزند حضرت آقاي صالح عليشاه.]

     [ مرحوم كربلايي رحيم، پدر بزرگ مادري آقاي حاج حسين خوشمرام، داراي پنج فرزند دختر بود كه به همسري آقايان مرحوم حاج شيخ عباسعلي عفيفي، مرحوم عباسعلي حاج عبدالله( پدر آقايان حاج ابراهيم و حاج عبدالرّحيم امانيان)، مرحوم اسماعيل پاكدين، مرحوم حسن چوپاني( پدر آقاي حاج حسين خوشمرام)، و مرحوم روح الله هاشم زاده حاجي آبادي درآمدند.]

   ……………………………………………………

   * مردان بزرگ با چه حالي مي ميرند، نگارش دكتر محب الله آزاده، انتشارات سهاره، تهران، 1380، ص 45.

دربارهٔ در کوچه های بیدخت

به عنوان یک بیدختی متولد دهه 1320 خورشیدی سعی دارم خاطرات و دانسته های خود در باره بیدخت چند دهه پیش را بازگو کنم. به عنوان چاشنی، برخی مطالب کوتاه دینی، فرهنگی و ادبی نیز اضافه می کنم. البته عکس های قدیمی نیز جایگاه خاص خود را دارند. همواره نیازمند راهنمائی و همکاری دوستان و همشهریان عزیز هستم؛ انشاءالله دریغ نخواهند ورزید.
این نوشته در یادی از گذشته ارسال شده و با , , , , , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای یادی از گذشته/2

  1. امان الله :گفت

    سلام من نوه ی روح الله هاشم زاده هستم. از حاجی آباد . اسمی از پدر بزرگ من باقی نمانده یادی ازش نمی کنید دیگه. امان الله هاشم زاده

    • سلام جناب هاشم زاده. از اینکه به ما سر زدید خوشحال و در عین حال ممنونم. به همه ی اعضای خانواده ی بزرگ هاشم زاده، مخصوصاً پدر بزرگ پدری تان مرحوم کربلائی محمد تقی هاشم زاده و فرزندانشان ارادت دارم. ولی متأسفانه مرحوم روح الله را به یاد ندارم. فقط می دانم که با دختر مرحوم کربلئی رحیم بیدختی ازدواج کرده بودند. چنانچه مظلبی در باره ی ایشان داشته باشید ایمیل کنید تا به نام خودتان درج شود. به همه ی بستگان سلام برسانید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s