1618605_585070801574980_1297852614_n

کشمون (کشتمان) صالح آباد بیدخت

تصویر | منتشرشده در بدست | بیان دیدگاه

عکس/165

حضرت آقای حاج شیخ محمد حسن بیدختی صالح علیشاه و جمعی از فقرا.

جناب آقای حاج سید هبة الله جذبی (ثابت علی) و از بیدختی ها علاوه بر جناب آقای دکتر حسینعلی سعادتی، آقایان حاج محمد علی امینی (شهردار وقت بیدخت، در حال گفتگو با حضرت آقا) و آقای محمد مرادی در عکس دیده می شوند.

مکان: سراچه (بیرونی) حضرت آقا، بیدخت.

حضرت صالح علیشاه

حضرت آقای صالح علیشاه و جمعی از فقرا

نوشته‌شده در عکس | برچسب‌خورده با , , , , , , | بیان دیدگاه

عکس/164

از کوچه باغ های فرعی «کوچه باغ  عمارات» بیدخت

در این کوچه باغ،  چهار باغ وجود داشت/دارد که صاحبان اصلی آنها سال هاست رخت از جهان بربسته و از میان ما رفته اند  و احتمالاً فرزندان و  ورثه شان رسیدگی به امور آنها را به عهده دارند: باغ سمت راست (حاج محمد نورائی)، باغ انتهای کوچه (استاد عبدالله هنرمند)، باغ های سمت چپ (اولی: حاج حسن زارعی؛ دومی: حاج اسماعیل شوقی). روح هر چهار نفر شان شاد.

(عکس از صفحه فیسبوک برادر عزیز، آقای حاج محمد خواجه بیدختی)

کوچه باغ عمارات

از فرعی های «کوچه باغ عمارات» بیدخت

نوشته‌شده در عکس | برچسب‌خورده با , , , , , , , | بیان دیدگاه

بزرگداشت سعدی

مطالب بیان شده توسط دکتر علی محمد صابری در گروه «کلاسهای عرفانی» تلگرام
دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۴ – بحث در مورد: « سیری در احوالات سعدی» – بخش اول
به مناسبت یکم اردیبهشت، روز بزرگداشت سعدی

https://i0.wp.com/s4.picofile.com/file/8183804034/%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C_01.jpg

هـــــــو
۱۲۱

سلام عزیزان. به مناسبت بزرگداشت افصح المتکّلمین (شیواگوترین سخنوران)، شیخ مصلح الدّین سعدی شیرازی، سخن را به سوی او متمایل می کنیم. سالک مجذوبی که ربوده حق بود و انصافاً علاوه بر معرفت الهی، از عشق هم چیزی کم نداشت. غزلیات عاشقانه او نشان می دهد که در نوک قلّه است و به نظاره گی معشوق ایستاده است. او در سکر و مستی به حضور معشوقش رسیده و مجذوب تجلّیات جمالی حق شده است، بطوریکه این تجلیات موجب انس و شوق در دل او شده و بی محابا با اشعارش داد عشق سر می دهد. او ادب را از پیش عرفا آموخته و تحت تربیت بزرگان عرفان بوده است. مرشد او «شیخ شهاب الدّین عمر سهروردی قیداری زنجانی» صاحب کتاب «عوارف المعارف» است. راز عظمت سعدی در فرهنگ ایرانی و سنت عرفانی بر می گردد، به همان جراحت عشقی که بر قلب سعدی از طرف معشوقش وارد شد و او را واله و شیدای خود کرد. او همچنین جامع علوم ظاهر و باطن بود. احاطه به زبان و ادبیات عربی و ادبیات فارسی، استاد سخن بودن، استاد طنز در ادبیات، در حکمت نظری و عملی مثل اخلاق و عرفان سرآمد همه، هنر و سیاست، و الگو و پایه بودن سعدی در ادبیات ایران، شمّه ای از ویژگیهای سعدی است. بطوریکه خود می فرماید:

همه قبیله من عالمان دین بودند
مرا معلم عشق تو شاعری آموخت

عمر طولانی سعدی(۵۹۰_۶۹۱)، مجالی بود برای علم آموزی و تربیت. البته در بچگی پدر را از دست می دهد:

مرا باشد از درد طفلان خبر
که در طفلی از سر برفتم پدر

سوانح زندگی او مقارن با ایام حکومت اتابکان فارس بوده است. سعدی سی سال به سفر رفت و وقتی برگشت شیراز را امن و آرام یافت و از این امنیت اظهار تعجب کرد. در نظامیه بغداد درس خوانده است و هم عصر مولوی بوده است.

مرا در نظامیه ادرار بود
شب و روز تلقین و تکرار بود

که ادراری همان ماهیانه و مقرّری بود که می گرفت.
او بعد بازگشت به شیراز، به خانقاه عبدالله ابن خفیف به خدمت شیخ المشایخ، حکیم عمر سهروردی رسید و دست ارادت و بندگی به او می دهد. اقوال عارفانه او که در گلستان و بوستان وغزلیاتش مشهود است، دلیلی بر این پیوند ولایت عاشقانه با پیروان طریقت و عرفان می باشد.

مشک آنست که خود ببوید
نه آنکه عطاربگوید

به قول سعدی؛ گلستانش همچون باغی است که همه گلها در آن است و هر یک بویی دارد.

به چه کار آیدت ز گل طبقی
از گلستان من ببر ورقی
گل همین پنج روز و شش باشد
وین گلستان همیشه خوش باشد

توصیه های اخلاقی و پندهای حکمت آموز در گلستان بی نظیراست. مانند:
ـ ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه دراقلیمی نگنجند.
ـ ظرافت بسیار کردن هنر ندیمان است و عیب حکیمان.
ـ آن را که حساب پاک است، از محاسبه چه باک است.
ـ دروغ مصلحت آمیز، به از راست فتنه انگیز.
یا:
ـ لقمان را گفتند ادب از که آموختی، گفت از بی ادبان.
درباره حسود می گوید:
ـ توانم آنکه نیازارم اندرون کسی، حسود را چه کنم کو ز خود در رنج است. و: حسود هرگز نیاسود.
درباره آداب سخن گویی می فرماید:
ـ تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد
ـ دو چیز طیره عقل است، دم فرو بستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی.
بسیار به پادشاهان تاکید می کند که از ظلم به مردم بپرهیزند. چرا که: سرچشمه شاید گرفتن به بیل، چو پر شد نشاید گذشتن به پیل.
حقیقت انسانیّه، ظهور حقیقت الهی در آدمی می باشد، به طوری که آدمی مظهر تجلّی اسماء الهی می گردد. حقیقت انسانی همان است که هرچه در عالم هویدا شده، مظاهر اسماء اوست. در تفکّر سعدی حقیقت انسانیّه روح اعظم الهی در انسان کامل است. آنجا که می فرماید:

ای سرو بلند قامت دوست
وه وه که شمایلت چه نیکوست

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم، نه عقل ماند و نه هوشم

سعدی هم به مانند سایر عرفا ظهور حقیقت را در هر دوری لازم و واجب می داند و معتقد است که در هر زمانه اسمی از اسماء الهی بر جهان تلألو نموده است و حقیقت ظهور کامل آن در انسان است و از علائم دیدن این حقیقت، فاصله گرفتن از کثرت بینی و رفتن به سوی وحدت بینی با عشق می باشد.
آنجا که می فرماید:

هرچه گفتیم جز حکایت دوست در همه عمر از آن پشیمانیم
سعدی بی وجود صحبت یار همه عالم به هیچ نستانیم
یا:
ترک جان عزیز بتوان گفت
ترک یار عزیز نتوانیم

برای سعدی، انسان کامل روشنگاه وجود حق است. روشنگاه به مثابه محلی است که هر آنچه خداوند بخواهد در آن ظهور و پدید می آورد و تحقّق پیدا می کند. یعنی اعیان ثابته و حقایق موجودات ابتدا در آنجا تقرّر می یابند و بعد از طریق آن انسان متکثّرات پدید می آیند. این مقام عظیم انسانی است. آنجا که می فرماید:

می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان
مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
به آن امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

تفکّر نزد سعدی:
سعدی تفکّر را راهرووی و راهگشایی به سوی عشق مطلق یا زیبایی مطلق الهی می داند، به گونه ای که قرب حاصل شود و تفکّر اصیل در نتیجه نسبت انسان با وجود مطلق یا عشق به ظهور می رسد و این تفکّر برای سعدی شکوه و جلوه زیبایی حق است،که عارف می تواند به ادراک جلال و جمال حق دست یابد.
این تفکّر از علم الهی که از جنس نور می باشد گرفته شده است. از علم الیقین آغاز و به حق الیقین می رسد. و دانش حقیقی نزد سعدی همان علم مطلق الهی است که بالاتر از استدلال عقلی است و این علم و دانایی یکی از بالاترین جلوات عشق و زیبایی در سعدی می باشد. می فرماید:

هر کسی را نتوان گفت که صاجب نظر است
عشق بازی دگر و نفس پرستی دگر است

صاحب نظری در سعدی بسیار مهم است. جای دیگر می فرماید:

آنکس که خبر شد خبرش باز نیامد
این مدّعیان در طلبش بی خبرانند
یا:
از در درآمدی و من از خود به در شدم
گفتی از این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر می دهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بی خبر شدم

این معنای علم نزد سعدی است که میبایست از صاحب نظر گرفت و به دل انتقال داد.

حسن در نزد سعدی:
خیر و زیبایی معنای احسان و استحسان می باشد. احسان در مفهوم اخلاقی معنای خیر و نیکی می دهد و استحسان به معنای جمال حسن است. حسن به معنای زیبا و احسان هم ریشه هستند. سعدی در بوستان و غزلیاتش سعادتمند را کسی می داند که در طلب خیر و زیبایی باشد. چون خیر برای او عین زیبایی است. برای تملّک این گوهر، نیروی عشق لازم است. آنجا که سعدی می فرماید:

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
یا:
حسن اندامت نمی گویم به شرح
خود حکایت می کند پیراهنت
ای جمال کعبه، رویی باز کن
تا طوافی می کنم پیرامنت
یا:
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه، که از خاک کمتریم
سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند
چندان فتاده اند که ما صید لاغریم

با این عشق به مولا، سعدی تمام عالم را زیبا می بیند و دست ساز او می داند. آنجا که می فرماید:

به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
یا:
جهان همچون خط و خال و ابروست
که هر چیزی به جای خود نیکوست

مرگ آگاهی که از ویژگیهای انسان سالک و رونده راه حق می باشد، از خصوصیات مهم افکار و اندیشه های سعدی می باشد. مرگ آگاهی مقدّمه یاد خداست و انسان را متوجّه حقیقت خود می کند و به بی اعتباری دنیا پی می برد. مرگ آگاهی نوعی توجّه به انتقال روح به عالم وسیع تر و گسترده تر می باشد. همچنین در اینباره سعدی دنیا را مجموعه علایق، نفسانیات و توهمات و گمانهای ما می دانست که باید این توهمات و خیالات کنار زده شود. آنجا که می فرماید:

دل ای رقیب در این کاروانسرا مبند
که خانه ساختن آیین کاروانی نیست
جهان همه کام است و دشمن اندر پی
به دوستی که جهان جای کامرانی نیست
چو بت پرست به صورت چنان شدی مشغول
که دیگر خبر از لذت معانی نیست
یا:
خور و خواب و خشم و شهوت
شغب است و جهل و ظلمت
حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیّت

متوجه می شویم که سعدی به قوای اراده، قوّه غضبیه یا سبوعیه(درنده خویی) و قوه شهویه توجه دارد. و معتقد است که این سه قوّه می بایست با فضایل اخلاقی تحت کنترل آدمی درآید و به واسطه علم و شجاعت و عدالت می توان این قوا را با سلوک معنوی کنترل نمود. اما لازمه اش آنست که ابتدا هرچه علاقه به دنیا است کنار زده شود و ظواهر را کنار گذاشت.

تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

یا در دیباچه گلستان که می فرماید: یک شب تأمل ایام گذشته می کردم و بر عمر تلف کرده تاسف می خوردم و سنگ سراچه ی دل به الماس آب دیده می سفتم.
و در جای دیگر می فرماید:

ای که پنجاه رفت و در خوابی
مگر این پنج روزه دریابی
هر دم از عمر می رود نفسی
چون نگه می کنم نمانده بسی

ادامه دارد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آدرس صفحه فیس بوک کلاس های عرفانی:

https://www.facebook.com/groups/kelaserfan/

نوشته‌شده در مناسبت ها | برچسب‌خورده با , | بیان دیدگاه

برگی از یک کتاب/ 60

برگی از کتاب «یادنامه صالح»

دکتر باستانی

زنده یاد دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی

نامه دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی

حضور محترم اعضای هیئت تحریریه

عرض می شود . بحمدالله یادواره قطب العارفین حضرت آقای صالح علیشاه را سرانجام داده، مجموعه دلپذیری فراهم آورده اید که بوی عطر دلاویز آن از گلهای بهاری جانبخش تر است. وجدان مغفولۀ مخلص نیز بشارت میداد و مهمیز میزد که تو نیز   ارادتی چو بیاری سعادتی ببری. تأکید شما حکایت [آن] روستائی را به خاطرم آورد که در مجلس ذوق و حال وارد شد. حاضران دسته گل زیبائی در میان نهاده هرکدام در زیبائی و لطف و ظرافت و رنگ و عطر و طراوت و تناسب آن لب گشوده داد معنی میدادند و در پایان کلام، یکی از آن روستائی خواست که او نیز در خورد خود سخنی بگوید. تازه وارد دهاتی که قدرت کلام اهل مجلس را نداشت، دست برد و شاخۀ گل محمّدی را از گلدان برگرفت و روح ریحان آن بوئید و سر به آسمان کرد و تنها به این کلام اکتفا کرد: اللّهم صلی علی محمد و آل محمّد.

مخلص نیز در این محفل ذوق و حال، جز این دعا به زبان نتواند آورد. مقالتی هم نوشت در باب یک خاصّه از مزارات و خانقاهها و لنگرهای اطراف کویر که مفصل است و جداگانه انشاء الله چاپ خواهد شد و فصلی از آن در باب مزار و خانقاه و آثار خیر گناباد و بیدخت است و باقیات صالحات آن پیر صالح بزرگوار که چراغ آن به برکت وجود حضرت آقای سلطانحسین تابنده همچنان تابناک و روشن است.

این چند سطر من باب احترام به روان آن پیر بزرگوار است که سی و چند سال پیش این بندۀ مخلص نیز محضر تشرف و دست دستگیری و فخر فقری ایشان را دریافت و هنوز هم:

نگویم نسبتی دارم به نزدیکان درگاهت     که خود را بر تو می بندم به سالوسی و زرّاقی

به امید آنکه به همت اولیای این راه، تا حشاشه ای در تن خاکی هست، در کوی عارفان حق مقیم باشد و در جادۀ ولای اهل بیت مستقیم. بمنّه و کرمه.         اسفند 1366، باستانی پاریزی

……………………………………………………..

یادنامه صالح، به مناسبت یکصدمین سال میلاد حضرت آقای حاج شیخ محمّد حسن بیچارۀ بیدختی صالح علیشاه (قدّس الله سرّه العزیز)، گردآوری و تدوین: هیأت تحریریۀ کتابخانۀ حسینیه امیرسلیمانی، تهران، چاپ اول 1367، صفحه173.

نوشته‌شده در کتاب | برچسب‌خورده با , , , , , , | بیان دیدگاه

یاد یاران/39

حاج امیرقلی سعیدی ( 1311/8/10 – 1394/1/27)، از فقرای قدیمی تهران، که بیش از 60 سال در حسینیه امیر سلیمانی تهران خدمت کرد. روحش شاد.

در سمت چپ عکس زیر، شادروان حاج محمد شفیع نورائی بیدختی نیز دیده می شود.

حاج امیر سعیدی

زنده یاد حاج امیرقلی سعیدی

نوشته‌شده در عکس | برچسب‌خورده با , , , | 2 دیدگاه

یاد یاران/38

شادروان حاج غلامحسن شفیعی بیدختی، فرزند ملا نعمت الله.

تولد: 1295 خورشیدی، بیدخت.

وفات: مرداد 1383، تهران؛ بهشت زهرا.

حاج غلامحسن شفیعی

زنده یاد حاج غلامحسن شفیعی بیدختی

نوشته‌شده در عکس | برچسب‌خورده با , , , | بیان دیدگاه

روز بزرگداشت عطار

سفرنامه سيمرغ
خراسان – مورخ سه‌شنبه 1394/01/25 شماره انتشار 18946
نويسنده: نعمت ا… پناهي literature@khorasannews.com

نگاهي به نمادپردازي پرندگان در منطق الطير عطار:

«سي مرغ» ز شوق بال و پر بگشودند

در جستن سيمرغ، هوا پيمودند

کردند شمار خويش چون آخر کار

ديدند که «سيمرغ» هم اين ها بودند

(محمدافضل سرخوش)

هر انديشمند و هنرمند نابغه اي در مجموعه آثارش شاهکاري دارد که شهرتش را مديون آن اثر است. جهانيان به آن اثر مي بالند و هم ميهنانش به چنين نابغه اي مي نازند. حتي گذر زمان و بُعد مکان نيز ذره اي از ارزش شاهکارها نمي کاهد همچنان که فريدالدين محمد بن ابراهيم نيشابوري (۵۳۷-۶۲۷ق) از فراسوي زمان با ما سخن مي گويد. در قرن بيست و يکم و دنياي آهن و سنگ، در حالي که صداي گوش خراش شيپور جنگ از هر سو شنيده مي شود و انساني تنها در بهت فرورفته و خسته از در به دري، تشنه آرامش و صلح است، عطار با اين انسان که در جست وجوي عقلانيت و معنويت گم شده است سخن ها دارد. با زبان مرغان، همان منطق الطير که در قرآن به آن اشاره شده است؛ ميراثي که به حضرت سليمان(ع) مي رسد: عُلِّمنا مَنطِقَ الطّير (نمل، ۱۶) ما زبان پرندگان را تعليم يافته ايم.منطق الطير، شاهکار عرفاني عطار شرح سفر پرندگان است. پرندگاني در جست وجوي سيمرغ کوه قاف. در ذات اين سفر نوعي جست وجوگري موج مي زند. همان حس کنجکاوي که انسان را از مجهولات به معلومات مي رساند و اين يعني رسيدن به دانش و آگاهي. اما مقصد اصلي عطار در منطق الطير کجاست و هدفش چيست؟ آري اين اثر دعوت به يک «سفر» است. سفري روحاني در عالم قدس. تلاش براي رسيدن به يگانگي با مبداء هستي. با جانِ جان؛ سيمرغ. اما اين سفر دور و دراز بسيار موانع و مصائبي سهمگين در پيش دارد. سختي هاي راه و ظلمات و خطر گمراهي، از اين رو مسافران بايد پير و راهبري داشته باشند.پس هدهد رهبر راه بلد آنان مي شود. روشنگري هاي اين راهبر معنوي در برابر بهانه جويي ها و کژفهمي هاي مسافران باعث مي شود اندکي از ابهامات رفع شود. مسافران به راه مي افتند. هر يک با خُلق و خويي. اما پيمودن اين راه دشوار و به مقصد رسيدن، کار هر سُست جاني نيست. ريزه کاري ها و ظرافت هاي بياني عطار را بايد با گوشِ جان شنيد. سخن اصلي او تأکيد بر انجام اين سفر روحاني است از خاکدانِ غريب.

ساختارکلي منطق الطير

منطق الطير شامل ۴۵ گفتار با ۴۷۲۴ بيت است. سخنان نغز، نکته هاي عميق و انسان ساز و حکايت هاي ظريف و جذاب در تار و پود آن موج مي زند. خط سير داستان و عصاره کلام عطار در منطق الطير را مي توان در اين موارد خلاصه کرد:

۱ – معرفي پرندگان يازده گانه از ميان سي مرغ که شخصيت هاي اصلي داستان هستند: هدهد، بلبل، طوطي، طاووس، بط، کبک، هماي، باز، بوتيمار، کوف (بوف، جغد)، صعوه.۲ – گردهمايي پرندگان و اقرار به داشتن فرمانروايي بزرگ.

مجمعي کردند مرغان جهان / آن چه بودند آشکارا و نهان

جمله گفتند اين زمان در روزگار / نيست خالي هيچ شهر از شهريار/ يکدگر را شايد ار ياري کنيم / پادشاهي را طلبکاري کنيم۳ – سخنان رهبر مرغان (هدهد) درباره سيمرغ و لزوم سفر به سوي او: هست ما را پادشاهي بي خلاف / در پس کوهي که هست آن کوه قاف۴ – بهانه جويي ها و اشکال تراشي هاي پرندگان براي همراهي نکردن هدهد و ترک سفر و پاسخ هدهد به هر يک از پرندگان۵ – مجاب شدن پرندگان و آغاز سفر روحاني به سوي سيمرغ و طي کردن هفت وادي و مواجهه با سختي ها و بلاهاي راه.۶ – رسيدن سي پرنده به کوه قاف و کشف سيمرغ.

نمادپردازي

عطار منظومه عرفاني خود را چنان پي ريزي کرده است تا به دقت مراتب وجودي انسان را به نمايش بگذارد. او با پرهيز از گزافه گويي و دشوارنويسي، نمايش نامه اي دلکش به صورت نمادين خلق کرده است.

در اين نمادپردازي هر يک از پرندگان نماينده گروهي از انسان ها هستند. همه انسان هايي که در روح و روان خود به چنين سفري نياز دارند و البته سفري که با وسواس و خلجان دروني، هستي انسان را پالايش مي دهد.

۱ – سيمرغ و هدهد:هدهد نخستين پرنده اي است که در داستان ظاهر مي شود و از اهميت داشتن رهبر مي گويد و لزوم اطاعت از او براي رسيدن به سيمرغ. سيمرغ مقصد و هدف اصلي سفر است.

اين پرنده افسانه اي در ادبيات فارسي جايگاه ويژه اي دارد. در اين منظومه سيمرغ را رمز حق تعالي دانسته اند و جايگاه او پشت کوه قاف است. کوه قاف رمزي است از ماوراي عالم طبيعت. براي رسيدن به سيمرغ بايد از وراي عالم طبيعت گذشت و از محدوديت هاي جهان ماده فراتر رفت. به اين ترتيب است که مي توان به خويشتن واقعي رسيد:

چون نگه کردند اين سي مرغ زود / بي شک اين سي مرغ آن سيمرغ بود

خويش را ديدند سيمرغ تمام / بود خود سيمرغ، سي مرغ تمام

۲ – بهانه تراشي هاي پرندگان:عطار تيپ هاي رواني انسان ها را با استفاده از پرندگان شخصيت پردازي مي کند. درست مثل يک روان شناس، تمام تنبلي ها و کسالت هاي روحي و رواني و طمع ورزي هاي مادي را شناسايي و بازگو مي کند.

بي گمان رذيلت هاي اخلاقي سد راه رسيدن به اهداف متعالي هستند و هدف هاي بزرگتر  نيز موانع سهمگين در پيش پاي انسان مي گذارند.

1 – بلبل: پرنده اي است که غرق در عشق گل است و جدايي از معشوق را بهانه مي گيرد و نقش انسان هاي عاشق پيشه و خوش گذران را بازي مي کند.

من چنان در عشق گل مستغرقم / کز وجود خويشتن محو مطلقم

در سرم از عشقِ گل سودا بس است / زان که مطلوبم گل رعنا بس است

طاقت سيمرغ نارد بلبلي / بلبلي را بس بود عشق گلي

هدهد او را به در گذشتن از عشق زودگذر و فاني شونده دعوت مي کند.

۲ – طوطي: پرنده اي است که در آرزوي رسيدن به آب حيات / خضر است و مي گويد تاب و توان ديدن سيمرغ را ندارد. او نماينده کساني است که مطيع بي چون و چراي سخنان ديگرانند و بدون تفکر سخن مي گويند و ظاهرگرا هستند.

من نيارم در بر سيمرغ تاب / بس بود از چشمه خضرم يک آب

سر نهم در راه چون سوداييي / مي روم هر جاي چون هر جاييي

چون نشان يابم ز آب زندگي / سلطنت دستم دهد در بندگي

هدهد، طوطي را به جان فشاني در راه جانان دعوت مي کند.

۳ – طاووس: پرنده اي است که در پي رسيدن به بهشت است و خلد برين و مظهر انسان هايي است که در پي لذات مادي بهشت، طالب آن شده اند و فقط به فکر پاداش هستند.

عزم آن دارم کزين تاريک جاي / رهبري باشد به خلدم رهنماي

من نه آن مردم که در سلطان رسم / بس بود اينم که در دروان رسم

کي بود سيمرغ را پرواي من؟ / بس بود فردوس عالي جايِ من

هدهد به او مي گويد که چنين خواسته اي از هواهاي نفساني برمي خيزد و اسيرش کرده است.

۴ – بط: مرغابي پرنده اي است که مي گويد در آب اگر باشم پاک تر و پاک روترم و شخصيت عابدان و زاهداني را ترسيم مي کند که به ظاهر عوام فريب خود مغرور مي شوند و تظاهر به پاکي مي کنند.

چون مرا با آب افتاده است کار / از ميان آب چون گيرم کنار

من ره وادي کجا دانم پريد / زان که با سيمرغ نتوانم پريد

آن که باشد قله اي آبش تمام / کي تواند يافت از سيمرغ کام؟

هدهد در جوابش مي گويد آب براي ناشسته رويي چون توست.

۵ – کبک: کبک خود را عاشق گوهر و سنگ هاي گران قيمت معرفي مي کند که نمي تواند دل از آن ها بکند. همان کساني که به ثروت اندوزي مشغول اند.

چون ره سيمرغ راه مشکل است / پاي من در سنگ گوهر در گِل است

من به سيمرغ قوي دل کِي رسم / دست بر سر، پاي در گِل کي رسم

همچو آتش برنتابم سر ز سنگ / يا بميرم يا گهر آرم به چنگ

هدهد از بي ارزشي و ناپايدار بودن چنين زيور و زينتي او را آگاه مي کند.

۶ – هماي: مهم ترين ويژگي پرنده هماي، خسرونشان بودن اين پرنده است. سايه او بر سر هر که بيفتد آن شخص به پادشاهي خواهد رسيد و مقام همايون با او يار مي شود. رمز کساني است که شيفته اقتدار و تأثيرگذاري و جاه طلبي هستند.

آن که شه خيزد ز ظلّ پرّ او / چون توان پيچيد سر از فرّ او

جمله را در پر او بايد نشست / تا ز ظلّش ذره اي آيد به دست

کي شود سيمرغ سرکش يار من / بس بود خسرو نشاني کار من

هدهد او را به خاطر داشتن کبر و غرور سرزنش مي کند.

۷ – باز: نشستن بر دست شهريار و يار غار پادشاه بودن از افتخارات پرنده شکاري باز است که نمي تواند آن را با هيچ چيز ديگر عوض کند و نماد انسان هاي بانفوذ و قدرتمند است که به همراهي پادشاه مباهات مي کنند.

من اگر شايسته سلطان شوم / به که در وادي بي پايان شوم

روي آن دارد که من بر روي شاه / عمر بگذارم خوشي اين جايگاه

گاه شه را انتظاري مي کنم / گاه در شوق شکاري مي کنم

هدهد در پاسخ باز، بي اعتبار بودن شاهان دنيا را گوشزد مي کند.

۸ – بوتيمار: اين پرنده شيفته و دوستدار درياست و بر لب دريا مسکن گزيده است و نگران از اين که آب دريا روزي تمام شود، از آن نمي خورد تا اين که از تشنگي و اندوه مي ميرد. رمز زاهداني که به گونه افراطي زندگي را بر خود تنگ مي گيرند.

گر ز دريا کم شود يک قطره آب / ز آتش غيرت دلم گردد کباب

چون مني را عشق دريا بس بود / در سرم اين شيوه سودا بس بود

جز غم دريا نخواهم اين زمان / تاب سيمرغم نباشد الأمان

هدهد به بوتيمار مي گويد که دريا فقط چشمه اي از کوي دوست است و نبايد به آن قناعت کرد و روي دوست را نديد.

۹ – کوف: جغد پرنده اي است که عاشق گنج در خرابه است و هميشه انزوا طلب و عزلت گزين است.

عشقِ گنجم در خرابي ره نمود / سوي گنجم جز خرابي ره نبود

عشق بر سيمرغ جز افسانه نيست / زان که عشقش کار هر مردانه نيست

من نيَم در عشق او مردانه اي / عشق گنجم بايد و ويرانه اي

هدهد عشقِ گنج و زر را از کافري مي داند و رفتار او را به قوم سامري نسبت مي دهد.

۱۰ – صعوه: (گنجشک) پرنده کوچکي است که در چاه زندگي مي کند و حيران و فرتوت به دنبال يوسف است و نماينده کساني است که از شدت ضعف و عجز تحمل سختي هاي راه را ندارند و آن را بهانه قرار مي دهند.

در وصال او چو نتوانم رسيد / بر محالي راه نتوانم پريد

گر نهم رويي به سوي درگهش / يا بميرم يا بسوزم در رهش

چون نيَم من مرد او اين جايگاه / يوسف خود باز مي جويم ز چاه

يوسفي گم کرده ام در چاهسار / بازيابم آخرش در روزگار

هدهد او را به راه پيمودن دعوت مي کند و از زرق و سالوس منع اش مي فرمايد و اين آخرين پرنده اي است که سخن گويد.

هفت وادي عشق

رسيدن به سيمرغ از راهي دراز و پر از سختي ها مي گذرد. چه بسيار پرندگاني که طاقت طي راه را ندارند و باز مي مانند. عطار براي هر وادي شرايط و موانعي برمي شمارد و براي رهروان الزام مي کند اين هفت وادي به هفت شهر عشق معروف شده است:

هفت شهر عشق را عطار گشت/ ما هنوز اندر خم يک کوچه ايم

۱ – طلب ۲ – عشق ۳ – معرفت ۴ – استغنا ۵ – توحيد  6 – حیرت  ۷ – فقر و فنا

مواجهه پرندگان با هفت وادي و سختي هاي آن زمينه و ظرفيت وجودي رهروان را محک مي زند و آنان را در آزموني سخت قرار مي دهد. در هر مرحله، گروهي از مرغان از راه بازمي مانند و به بهانه هايي پا پس مي کشند تا اين که پس از عبور از هفت مرحله، از گروه انبوهي از پرندگان تنها «سي مرغ» باقي مي مانند و با نگريستن در آينه حق درمي يابند که سيمرغ در وجود خود آن هاست. در نهايت با اين خودشناسي مرغان جذب جذبه خداوند مي شوند و حقيقت را در وجود خويش درمي يابند.

نوشته‌شده در مناسبت ها | برچسب‌خورده با , , , , , | بیان دیدگاه