یادی از گذشته/8 – 47

ملاّی آخوند شهربانو (قسمت پایانی)

خاطره ی خود از رفتن به مکتب خانه و به قول خودمان ملاّی مرحومه کربلایی شهربانو را به آخر رسانده بودم. ولی یکی از همشهریان عزیز، آقای حاج عزیزالله محب الرّضا، فرزند مرحوم حاج عباسعلی محب الرّضا (قرچه بیدختی سابق) ضمن ارسال خاطره ی زیر، یادآور شدند که به موضوع شهریه ی مکتب خانه هم اشاره ای بشود. خاطره ی ایشان هم با شهریه ی ملاّ بی ربط نیست:

یادم هست یک روز قرار شد برویم آب از امبار بازار بیاوریم. من زدم کوزه ام را شکستم و فرار کردم. ولی شما [نگارنده] و مرحوم شهید علیرضا بقایی و فکر کنم مرحوم حسن زمانی، فرزند مرحوم کربلایی ابراهیم، جلوی خانه ی مرحوم شیح محمد علی محمدی خود را به من رساندید؛ چهار دست و پایم را گرفتید؛ بلندم کردید؛ بردید به ملاّ و به اخوند تحویل دادید.
بار دیگر، یک روز که مشغول شیطنت و شلوغ کاری بودم، مرحومه آخوند را دیدم که با عصبانیت دارد به من نزدیک می شود. از ترس چوبی که در دست داشت، پا به فرار گذاشته و به پشت بام رفتم. و از آنجا شروع کردم به سنگ پرانی. خوشبختانه سنگ به کسی نخورد. مرحومه آخوند این حرکاتم را که دید فریاد زد که «از فردا حق نداری به ملاّ بیایی.» ومن هم در جواب گفتم: «حالا که میگین نیا، هرچه قُروت (کشک) و روغن زرد (روغن حیوانی) که براتون آوردم، بدهید تا بروم .»
این را که گفتم، آن خدا بیامرز گفت «خاکِ عالَم. تو که چِنی بِچِّه نِبِدی!» ( خدای من. تو که اینطور بچه ای نبودی)
سال ها گذشت. یک روز در تهران، به مغازه ی مرحوم پدرم رفتم. برحسب تصادف خدا بیامرز کربلایی شهربانو هم آنجا بود. اضافه کنم که مرحوم حاج عباسعلی محمدی، پسر آن مرحومه، در همسایگی پدرم سکونت داشت. خلاصه، بعد از یک احوالپرسی گرم، مرحومه آخوند خطاب به من گفت: «وَیادِتِس بِچِّه هار اذیت مِکِردی، گفتُم دِگَه بِنِه یی. گفتی پِس قُروتا وروغِنِه زرد وادِه. وَیادِت هَس؟» (یادت هست بچه ها را اذیت می کردی. گفتم که دیگر به ملاّ نیایی. و تو هم در جوابم گفتی کشک ها و روغنی را که برایت آوردم، پس بده. یادت هست؟) از بی اخلاقی های دوره بچگی ام خجالت کشیدم و در حضور پدرم از ایشان عذرخواهی کردم. خدا رحمتش کند. ان شاءالله مرا بخشیده و از من راضی باشد. حتماً مرا بخشیده است چونکه گفته اش از روی محبت بود.
*** شهریه ی آموزش سی جزء کامل قرآن، تا آنجا که به یاد دارم، سی – چهل تومان بیشترنبود که بعضی بچه ها در ابتدای دوره یکجا پرداخت می کردند؛ بعضی ها در پایان دوره؛ و بعضی نیز در دوسه نوبت. هر ازگاهی، بچه ها هدایایی که عمدتاً جنبه ی خوراکی داشت برای آخوند می آوردند. چیزهایی مثل ماست، شیر، کشک، خربزه، انگور و نظایر آنها.
✍🏻#حسن_نورایی_بیدخت

#در_کوچه_های_بیدخت
@beidokht_ghadim
— Wednesday, February 24, 2021 —

یادی از گذشته/7 – 47


ملاّی آخوند شهربانو (۷)
معمولاً روزی یکی دو تن از زنان همسایه به ملاّ آمده و آخوند را به «وَرخوندَه» (مجلس روضه خوانی) دعوت می کردند. آخوند هم دست کم دعوت یکی از آنها را قبول می کرد. آخوند که از ملاّ بیرون می رفت، بچه ها با خیال راحت با دوستان خود به گفت و گو پرداخته، از هر دری سخن رانده و حتی به بعضی بازی های دسته جمعی نیز مشغول می شدند. خلیفه ها و سرخلیفه سعی می کردند بچه ها را ساکت کنند. اما فایده ای نداشت. مخصوصاً پسر بچه ها شیطنت بیشتری داشتند. تنها راه ساکت کردن بچه ها این بود که از آنها درس پرسیده شود. به همین جهت دستیاران آخوند، بچه ها را یکی بعد از دیگری مورد سؤال و جواب قرار می دادند.
در یکی از روزهایی که آخوند ملاّ را ترک کرده و به روضه رفته بود، بچه ها بیش از حد سر و صدا راه انداخته و شلوغ کرده بودند. تلاش دستیاران آخوند هم در راستای برقراری آرامش به جایی نمی رسید. بیشتر شلوغ کاری ها کار پسران بود. به طور مثال دو سه نفرشان نهلیچه های خود را برداشته و با آن به سر و کلّه ی همدیگر می زدند؛ یکی دیگر آفتابه را برداشته و به طرف دوستانش آب می پاشید؛ و کارهایی از این قبیل. آخوند که از روضه برگشت، سرخلیفه، خلیفه ها و چند تن از بچه ها تا آنجا که توانستند از شلوغ کاری و سر و صداهای آن روز گفتند و در همه ی موارد انگشت اتهام متوجه پسرها بود. آخوند بعد از قدری توپ و تشر، تهدید کرد که از این پس بچه های شیطان و درس نخوان را به پدر و مادرشان معرفی کرده و در صورت تکرار، آنان را در مکتب راه نخواهد داد. دست آخر، وی در آن روز تصمیم گرفت که به عنوان تنبیه از ورود پسر بچه ها به صوفه جلوگیری کند. و همین امر باعث شد که از آن به بعد، ما پسرها هر روز نهلیچه های خود را داخل «بَلونَه» (دالان ورودی منزل) پهن می کردیم و در صورت لزوم، فقط با اجازه آخوند می توانستیم به «مونِ سِرا» (داخل حیاط) برویم.

***

اگرچه با ذوق و اشتیاق بسیار به مکتب می رفتیم و فراگیری قرآن هم نه تنها خسته کننده نبود بلکه لذت بخش هم بود ولی نمی دانم چطور بود که به عناوین مختلف دوست داشتیم بهانه ای برای خروج از آن پیدا کنیم.
مثلاً گاهی یکی از بچه ها یکی دو روز غیبت می کرد. این بهانه ی خوبی به دستمان می داد که با کسب اجازه از آخوند، به منزل فرد غایب رفته، سراغ او را از پدر و مادرش گرفته و علت غیبتش را جویا شویم. اما در چنین مواردی، آخوند تنها به یک و حداکثر دو نفر اجازه می داد که از مکتب خارج شوند.
رفتن به امبار و لَو جو هم راهی بود برای فرار قانونی از ملاّ. مرتباً آب کوزه ها را امتحان می کردیم. به محض آنکه متوجه می شدیم کوزه ها خالی است، یکی از بچه ها پیش آخوند رفته و ضمن گزارش خالی بودن کوزه ها، اجازه می گرفت که چند نفر به «لَوجو» بروند. آخوند هم اجازه می داد. آوردن آب چه از امبار و چه از لوجو وظیفه ی پسران بود. دختران در رُفت و روب محیط ملاّ و شستن ظروف آخوند کمک می کردند. هفت هشت نفری کوزه در دست از ملاّ بیرون می رفتیم. معمولاً از لوجو خیرَتی، که نزدیک ترین لو جو به ملاّ بود، آب می آوردیم. ولی گاهی که دوست داشتیم زمان بیشتری را دور از ملاّ سپری کنیم، به بهانه ی اینکه آب لو جو کِلب مریم تمیزتر است، راه آن لو جو را در پیش می گرفتیم.
در یکی از روزهای تابستان ۱۳۳۷ به اتفاق تنی چند از بچه ها، ازجمله دوست عزیزم ابراهیم قرچه، عازم آب انبار روبازار شدیم. در قسمت پاشیر که ایستاده بودیم و یکی یکی کوزه های خود را پر می کردیم، یکی از همشهریان عزیز (که خدا رحمتش کند) نیز با سبویی در دست از راه رسید. این همشهری عزیز با فرد دیگری که او هم آمده بود آب ببرد، سرگرم گفتگو بود. اما همشهری عزیز، ناگهان – ظاهراً بعد از آنکه چشمش به ابراهیم افتاد – رشته ی کلام خود را قطع کرد و با صدایی که برای حاضران قابل شنیدن بود، خطاب به مرد همراه خود گفت: «کِلبِ غُلُمرضِه حج قربانِم بِمُرد» (کربلایی غلامرضای حاج قربان هم درگذشت). و منظور وی کربلایی غلامرضا قرچه، پدر ابراهیم همراه من، بود. و لحظه ای بعد، صدای آهسته و لرزان ابراهیم را شنیدم که پرسید: «پِیِرِ مو» (پدر من)؟ بی اختیار نگاهم متوجه ابراهیم شد و او را دیدم که کوزه اش را به زمین گذاشت و گریه کنان و دوان دوان از پله های آب انبار بالا رفت.
بیش از شصت سال از آن ماجرا می گذرد. چهره ی غمزده و صدای حزن آلود آن روز ابراهیم از یادم نرفته و هرگاه که به آن فکر می کنم، بی اختیار قلبم به درد می آید.
✍🏻#حسن_نورایی_بیدخت
#در_کوچه_های_بیدخت
@beidokht_ghadim

یادی از گذشته/6 – 47

ملاّی آخوند شهربانو (۶)
ترتیب آموزش قرآن اینطور بود که یک روز»الفبا» را فقط به صورت مفتوح می خواندیم؛ یک روز به صورت کسره دار؛ و یک روز با ضمّه. حروف ساکن را نیز همزمان یاد می گرفتیم. برای هر کدام از تنوین ها هم یک روز در نظر گرفته می شد. به طور مثال، روزی که به درس فتحه (زبر) اختصاص داشت، باید همه ی حروف را مفتوح می خواندیم: الف، اَ؛ ب، بَ؛ جیم، جَ؛… . در آن روز، در چند نوبت، یکی از خلیفه ها یا سرخلیفه و یا خود آخوند می آمد و صفحات مختلف قرآن را باز می کرد و از ما می خواست حروف مفتوح آن صفحه را نشان دهیم. بعد نوبت آموزش تنوین ها می رسید. در اول سِپَرَه یک مجموعه الفبا وجود داشت که روی هر حرف آن سه علامت تنوین درج شده بود و خواندنشان بدین ترتیب بود: الف، دو زبر، دو زیر، دو پیش؛ ب، دو زبر، دو زیر، دو پیش؛… . آموزش نقطه ها هم بدین سان بود: الف، ندارد؛ ب، یکی بر زیر دارد؛ ت، دوتا بر سر دارد؛ … .
بعد از یاد گرفتن کامل حروف و حرکت های آن، نوبت به روخوانی قرآن می رسید. از سوره ناس شروع می شد. هر سوره ای که می خواندیم، از ما امتحان می گرفتند؛ اگر موفق می شدیم، می رفتیم سراغ سوره و سوره های بعد. این امر تا سوره «یس» ادامه می یافت. رسیدن به سوره یس نشانه ی این بود که به قرائت قرآن مسلط شده ایم. از آن پس، از اول قران یعنی از سوره فاتحه و بقره شروع کرده و تا پایان جزء سی را روخوانی می کردیم. در طول این مدت سؤالات خود را از آخوند و دستیارانش می پرسیدیم؛ هرازگاهی آنان نیز از ما امتحانی به عمل می آوردند.

روش دیگر آموزش قرائت قرآن، روش هجایی بود که اصطلاحاً «به حَجّی» نامیده می شد. مطابق این روش، هجاهای هر کلمه ای با توجه به حرکت های حروف آن خوانده و به هم چسبانده می شد. به طور مثال، اَلحَمدُ لِله اینطور خوانده می شد: الف وَ لام زِن: اَل. ح وَ میم زِن: حَم. دال پیش: دُ. اَلحَمدُ. لام وَ لام زِن: لِل. لام الف: لا. ه زیر: هِ. للهِ. که در اینجا «زِن» به معنای «بزن» یا «بچسبان» است و گاهی حتی «ن» آن هم تلفظ نمی شد: الف وَ لام زِ: اَل (الف را به لام بچسبان، می شود اَل)؛ … .
بعد از فراگیری قرائت قرآن مجید، نوبت به خواندن و یاد گرفتن کتاب معروف «صد کلمه» (کلمات قصار حضرت علی علیه السلام) که در بیدخت به «صِد کِلیمَه» معروف بود می رسید. کسی که کتاب صد کلمه را با موفقیت، تمام می کرد فارغ التحصیل به حساب می آمد.
به طوری که از بزرگترها شنیدم، جشن پایان تحصیلی ملاّ نیز اینطور بود که فارغ التحصیل را بر روی کرسی می نشاندند؛ چند نفر کرسی را روی دست بلند کرده و به سوی خانه اش حرکت می کردند. آخوند و بقیه ی بچه های ملاّ به دنبال کرسی حامل فارغ التحصیل، روان شده و در بین راه مرتباً صلوات می فرستادند. پدر و مادر، بستگان و همسایگان آن پسر یا دختر هم از او و همراهانش استقبال نموده و با نقل و نبات از آنان پذیرایی می کردند. البته این را اضافه کنم که در دوره ای که من به مکتب می رفتم، چنین مراسمی برگزار نمی شد.
✍🏻#حسن_نورایی_بیدخت

#در_کوچه_های_بیدخت
@beidokht_ghadim
— Saturday, February 20, 2021 —

یک شعر/36

از بيابان بوي گندم مانده است ….. عشق روي دست مردم مانده است
آسمان بازيچه ي طوفان ماست ….. ابر نعش آه سرگردان ماست
باز هم يک روز طوفان مي شود …..هر چه مي خواهد خدا آن مي شود
مي روم افتان و خيزان تا غدير…..باده ها مي نوشم از جوشن کبير
آب زمزم در دل صحرا خوش است …..باده نوشي از کف مولا خوش است
فاش مي گويم که مولايم عليست …..آفتاب صبح فردايم عليست
هر که در عشق علي گم مي شود ….. مثل گل محبوب مردم مي شود
تا علي گفتم زبان آتش گرفت ….. پيش چشمم آسمان آتش گرفت
آسمان رقصيد و باراني شديم ….. موج زد دريا و طوفاني شديم
بغض چندين ساله ي ما باز شد ….. يا علي گفتيم و عشق آغاز شد
يا علي گفتيم و دريا خنده کرد ….. عشق ما را باز هم شرمنده کرد
یا علی گفتیم و گلها وا شدند ….. عشق آمد قطره ها دریا شدند
یاعلی گفتیم و طوفانی شدیم ….. مست از آن دستی که می دانی شدیم
یاعلی گفتیم و طوفان جان گرفت ….. کوفه در تزویر خود پایان گرفت
کوفه یعنی دست های ناتنی ….. کوفه یعنی مردهای منحنی
کوفه یعنی مرد آری مرد نیست ….. یا اگر هم هست صاحب درد نیست
عده ای رندان بازاری شدند ….. عده ای رسوایی جاری شدند
آن همه دستی که در شب طی شدند ….. ابن ملجم های پی در پی شدند
از سکوت و گریه سرشارم علی ….. تا همیشه دوستت دارم علی
✍🏻محمود اکرامیفر اسفراینی

#در_کوچه_های_بیدخت
@beidokht_ghadim
— Thursday, February 25, 2021 —

یادی از گذشته 5 – 47

ملاّی آخوند شهربانو (۵)

محمد و چهار پنج پسر ديگر كه از امبار برگشتند، كوزه ها را در سايه ي ديوار گذاشته و به طرف اتاق آخوند رفتند تا اجازه ي خروج بگیرند. آخوند که داخل اتاقش مشغول آماده کردن چای بر روی یک چراغ والور بود، صدای محمد را که شنید، گفت: «پسرها، چرا اینقدر دیر برگشتید؟» محمد جواب داد که «امبار شِلُغ بو». او راست می گفت چرا که نزدیک ظهر، مردم برای تأمین آب خنک سر سفره ی ناهار خود، همزمان به امبار هجوم می بردند. آخوند گفت: «دفعه ی بعد، مثل روزهای دیگر، زودتر بروید تا به دردخودتان و بقیه ی بچه ها هم بخورد. حالا هم یکراست به سراهای خود بروید که پدر و مادرتان «دلِندِروا» (نگران) نشوند.» به اتفاق از ملاّخارج شديم. در بين راه، از محمد پرسيدم: «چرا همه ي كوزه ها را به امبار نبرديد؟» گفت: « بقيه ي كوزه ها مخصوص آبِ ريخت و ريز (آب غير آشاميدني) است كه از «لَوجو» (نهر قنات) مي آوريم.» و ادامه داد: «فردا تو را هم با خود خواهيم برد.»
***
صبح روز بعد با یک سِپَرَه، یک کوزه، و یک نهلیچه راهی ملاّ شدم. نهلیچه را معمولاً با پارچه های مستعمل تهیه و به اصطلاح خودمان، وَرمی دوختند.
در ملاّ پهلوی ابراهیم نشستم. خلیفه ها مرتباً از بچه ها می خواستند که سر جای خود نشسته، قرآن های خود را باز نموده، و هرکدام درس خود را تمرین کند. تمرین کردن درس هم بدین ترتیب بود که جملگی همزمان با صدای بلند آیات سوره های مختلف قرآن را می خواندند. و جالب تر اینکه مطابق با آهنگِ قرآن خواندنشان، سرهای خود را نیز مرتباً بالا و پایین می آوردند. یکی سوره ی ناس را قرائت می کرد، یکی کافرون، یکی فجر، یکی نازعات. در واقع اگر بیست شاگرد در ملاّبودند، همزمان از بیست سوره قرائت می کردند. آخوند، سرخلیفه و خلیفه ها نیز به نوبت مقابل بچه ها نشسته و سؤال و جواب می کردند.
از روز سوم به بعد، درس های مکتب جدّی تر شد. هر روز باید درس روز قبل را جواب می دادم. سرخلیفه مرتباً تهدید می کرد که هرکدام از بچه ها که درسش را بلد نباشد، سر و کارش با فِلک (چوب و فَلک) خواهد بود. اما راستش در یکی دو ماهی که من به مکتب مرحومه آخوند شهربانو می رفتم، کسی با چوب و فلک تنبیه نشد. آن خدا بیامرز اهل تنبیه شدید بچه ها نبود. گاهی فقط با تکه چوبی که در دست داشت به کف دست یا شانه ی آنها می زد.
کوزه ها از لحاظ کیفیت ساخت، دو گونه بود. کوزه های با بدنه ی نازکتر و نسبتاً سبز رنگ مخصوص خنک نگهداشتن آب شرب و کوزه های با بدنه ی ضخیم تر و رنگ مایل به سرخ، مخصوص نگهداری آب ریخت و ریز یا غیر آشامیدنی.
✍🏻#حسن_نورایی_بیدخت

#در_کوچه_های_بیدخت
@beidokht_ghadim
— Friday, February 19, 2021 —

یادی از گذشته/4 -47

ملاّی آخوند شهربانو (۴)

سرخلیفه رو کرد به آخوند و گفت: «آخوند، با حروف آشناست.» نگاهم به طرف آخوند افتاد. داشت با یکی از بچه ها حرف می زد. تازه متوجه شدم که در حالیکه من سرگرم پرسش و پاسخ با سرخلیفه بودم، مادرم مکتب خانه را ترک کرده بود. در یک لحظه خودم را تنها حس کردم و خواستم از جای برخاسته و خود را به مادرم برسانم. اما آخوند که به طرف من به راه افتاده بود، در جواب سرخلیفه گفت: «آشنایی تنها کافی نیست. باید آن را کاملاً روان بخواند.» و به نزدیک من که رسید، خطاب به سرخلیفه ادامه داد: «اور خُب دَرِس دِ؛ فِردا هِم خُب اَزو واپُرسی» (به او خوب درس بده و فردا هم از او بپرس). بعد، آخوند در حالیکه داشت از من دور می شد، دوباره خطاب به من گفت: «خُب درسِت رِوو کُنی گُلُم. خا؟» (درسَت را خوب یاد بگیری، پسرم. باشه؟» سرم را تکان داده و گفتم «چشم».
آخوند و سرخلیفه که از پیشم رفتند، دوباره احساس تنهایی و غربت به من دست داد. در همین لحظه محمد که ظاهراً حال مرا درک کرده بود، پرسید: «به چِنِه فگِر مِکنی؟» گفتم: «به هِچّه.» او که ظاهراً حال مرا درک کرده بود، از من خواست که قرآنم را باز کرده و برای خود تمرین کنم.
مدتی که گذشت و آفتاب کاملاً روی زمین پهن شده بود. محمد، آهسته گفت: «می خواهیم برویم اَمبار (آب انبار) برای آخوند آب بیاوریم؛ با ما می آیی؟» گفتم: «از کدو امبار؟ چطو؟» گفت: «از امبار روبازار. با کوزه هایمان.» تازه متوجه شدم که چرا مادرم قول داد برایم کوزه ای بخرد. گفتم: «من کوزه ندارم. قرار است فردا بیاورم.» گفت: « کوزه زیاده. یکی از آنها را تو بردار.» گفتم: «اگر اشکالی ندارد، می آیم.» گفت: «البته اول باید اجازه بگیری». و خودش پیش آخوند رفت که اجازه بگیرد. اما چون اولین روز ورودم به ملاّ بود، آخوند اجازه نداد که در آوردن آب مشارکت جویم.
نمي دانم چقدر طول كشيد كه بچه ها از امبار برگشتند. همين قدر مي دانم كه ظهر گذشته بود. زيرا آفتابي كه از «خول»* صوفه به كف آن مي تابيد، از وسط گذشته بود. ظهر كه شد دختر بچه ها و شماري از پسرها ملاّ را ترك كرده و رهسپار خانه هاي خود شدند. من و دو سه نفر دیگر از بچه محل ها منتظر ماندیم تا بقیه باز گردند.
*«خول» سوراخی بود که در سقف همه ی صوفه ها، آشپزخانه ها، و اتاق های مخصوص نگهداری احشام تعبیه می شد. آفتابی كه از این سوراخ می تابید به اندازه ي يك بشقاب غذاخوري روي زمين پهن مي شد و براي بچه هاي مكتب، حکم يك ساعت آفتابي را داشت چرا كه از همان ساعات اوليه ي صبح كه روي ديوار غربي صوفه مي افتاد، بچه ها مرتباً جا به جا شدنش را زير نظر داشته و منتظر رسيدن آن به نقطه ي مشخصي در روي زمين صوفه بودند كه وقت ظهر و در واقع زمان تعطيلي مكتب را نشان مي داد.
✍🏻#حسن_نورایی_بیدخت
#در_کوچه_های_بیدخت
@beidokht_ghadim

یادی از گذشته/ 3-47

ملاّی آخوند شهربانو (۳)
بیشتربچه ها سِپَرَه در دست داشتند. تعدادی نیز که پیشرفته تر از بقیه بودند، از روی قرآن کامل تمرین می کردند. مرحومه آخوند شهربانو هم در میان بچه ها بود. درس می داد و درس می پرسید. تکه چوبی نیز در دست داشت که از آن هم برای تنبیه بچه ها و هم برای اشاره به آیه های قرآن استفاده می کرد. در میان بچه ها چند تن از همبازی ها و بچه محل های خود را نیز دیدم: ابراهیم قرچه، مرحوم محمد نظام دیبا (قرچه) شهید علیرضا بقائی، عزیزالله محب الرّضا، مهدی زارعی یزدی، محمد فانی زاده، مرحوم محمد حسن زمانی، غلامحسین احمدی، و … .
از دیدنشان خوشحال شدم. مادرم با صدای بلند و طوری سلام کرد که آخوند متوجه شود. من هم سلام کردم. آخوند شهربانو مادرم را که دید، پیش ما آمد. مادرم پس از خوش و بش و احوالپرسی، به ایشان گفت: حسن را آورده ام که زحمت کشیده، روخوانی قرآن را به او تعلیم دهید».
مرحومه آخوند شهربانو با مهربانی دستی به سرم کشید و گفت: «بارک الله که آمده ای قرآن یاد بگیری.» و بعد رو کرد به مادرم و پرسید: «بِرِش نَهلیچِه اَوُردِه؟» (برایش زیرانداز آورده اید؟) و مادرم در جواب گفت: «انشاءالله فردا هم نهلیچه و هم کوزه با خودش خواهد آورد.» آخوند ضمن اینکه به گفت و گو با مادرم ادامه می داد، دستم را گرفت و پهلوی محمد که نهلیچه ی نسبتاً بزرگتری داشت نشاند و یکی از دختران را صدا زد و از او خواست درسم را شروع کند. بعد دانستم که آن دختر»سرخلیفه» است.
آن سرخلیفه – که الآن خودش مادربزرگ شده و انشاءالله خدا سلامتش بدارد – نزد من آمد و پرسید: «قرعو چِقدِر یاد دِری؟» (قرآن چقدر بلدی؟) گفتم: «یَک کَمِه.» (کمی بلدم.) صفحه ی اول سِپَرَه ام را باز کرد و خطی را نشان داد و گفت: «اینجا را بخوان؛ ببینم چقدر بلدی.»
صفحات اول سِپَرَه شامل چند سری الفبای زبان عربی بود: الفبای ساده، الفبای مفتوح، الفبای مکسور، الفبای مضموم، و الفباهای با تنوین های سه گانه ی نصب و ضَمّ و جَرّ. ابتدا الفبای ساده را درس می دادند. من به خاطر آنکه بزرگترهای خانواده ام قرآن خوان بودند، با الفبا و زیر و زبر آن تا حدودی آشنا بودم. سرخلیفه با تکه کاغذ تاه شده ای که «خِد نِشو» (خط نشان) نامیده می شد، به یکی از حروف اشاره کرد و پرسید: «ای چِنَی؟» (این چه حرفیه؟) جواب دادم: «سین.» بعد حرف دیگری را نشان داد: «میم.» بعد از چند سؤال دیگر، به سراغ حروف با زیر و زبر رفت. الفبای ساده را خوب بلد بودم. اما در حرکت های حروف اشکالاتی داشتم.
سرخلیفه کسی بود که در غیاب آخوند، مدیریت مکتب خانه را به عهده داشت. دو دختر دیگر هم بودند که «خلیفه» خوانده می شدند و در واقع دستیاران سرخلیفه بودند. جالب این بود که سرخلیفه و خلیفه ها از میان قرآن آموزان دختر انتخاب شده بودند.
✍🏻#حسن_نورایی_بیدخت
#در_کوچه_های_بیدخت
@beidokht_ghadim

یادی از گذشته/ 2 -47

ملاّی آخوند شهربانو (۲)

درب ملاّ باز بود. صدای قیل و قال بچه ها از مونِ سِرا (داخل حیاط) به گوش می رسید. وارد راهرو که شدیم، قبل از هر چیز کوزه های سفالی متعددی که در سایه ی دیوار ردیف شده بود، توجهم را به خود جلب کرد.
از مادرم پرسیدم: «این همه کوزه مال کیست؟»
جواب داد: «حالا ساکت باش؛ برای تو هم خواهم خرید.»
فهمیدم که کوزه ها مال بچه های ملاّست. وارد حیاط شدیم. حیاط نسبتاً کوچکی بود. وسط حیاط باغچه ای دیده می شد با سه چهار نهال انار و چند بوته گیاه خود روی موسوم به جارو؛ آفتابه ای مسی کنار باغچه افتاده بود. صوفه (ایوان) سفید جنوبی حیاط دارای اتاقی بود که بعدها فهمیدم محل زندگی علی محمّدی، فرزند کِلبِ میدی (کربلائی مهدی) است. علی برادرزاده آخوند شهربانو بود. در سمت شرقی حیاط، اتاق خود آخوند شهربانو قرار داشت؛ در کنار صوفه شمالی هم اتاقی بود که زن سالخورده ای به نام مرحومه هاجر، فرزند ملا نعمت الله شفیعی، در آن زندگی می کرد. وی همسر مرحوم کلب میدی بود. در واقع در این منزل سه خانوار زندگی می کردند. در گوشه ی جنوب شرقی حیاط هم طویله ای قرار داشت که یک رأس الاغ متعلق به علی کلب میدی در آن نگهداری می شد. «کُنارِ اَو» (کنار آب) و به بیان دیگر مستراح ملاّ هم داخل همین طویله بود. مستراحی بود به قول امروزی ها «اُپِن» چرا که یک چاردیواری بدون سقف و در بود. دیوارها هم ارتفاع چندانی نداشت طوری که اگر فرد میان قامتی داخل آن می ایستاد، سر و گردنش دیده می شد. ایوان شمالی خانه حکم کلاس آموزش قرآن را داشت. بچه ها که عمدتاً دختران و پسران زیر ده سال بودند، دور تا دور ایوان، روی «نَهلیچَه» ها یا زیراندازهای خود نشسته و سرگرم تمرین روخوانی قرآن بودند.
*نَهلیچه در اصل به معنی «نَهالیِ» کوچک است و نَهالی در لغت به معنی «دوشک» (تُشک) می باشد و گواه آن این شعر سعدی، در گلستان اوست که:
هر پیسه گمان مبر نهالی
شاید که پلنگِ خفته باشد
✍🏻#حسن_نورایی_بیدخت
#در_کوچه_های_بیدخت
@beidokht_ghadim
— Sunday, February 14, 2021 —

یادی از گذشته/1- 47

ملاّی آخوند شهربانو (۱)

یادش بخیر، اولین روزی که به مکتب خانه، که در گویش بیدخت “ملاّ” نامیده می شود، رفته بودم فقط یک “سِپَرَه” (سی پاره) با خود همراه داشتم. سی پاره در اصل به معنای قران است که از سی جزء یا سی پاره متشکل است. اما منظور ما جزء سی ام قرآن بود که شامل سوره های کوچکتر آن است و در مکتب خانه ها برای تعلیم قرائت کلام الله مجید به مبتدیان و نوآموزان، مورد استفاده قرار می گرفت/ می گیرد. خدا بیامرز مادرم قبلاً با مرحومه آخوند شهربانو (در گویش بیدخت، آخون شربانو) صحبت کرده و قرار بر این بود که از اول هفته بعد، درسم را شروع کنم.
روز موعود فرارسید. مادرم هر کار کرد تا مرا راضی کند که آن روز خودم تنها به ملاّ بروم، قبول نکردم. پایم را کرده بودم توی یک کفش که روز اول باید حتماً با من بیاید. و آن خدا بیامرز مرا تا ملاّ همراهی کرد. به راه افتادیم. سرا یا خانه ی پدری ام اندکی پائین تر از ضلع شمالی مسجد جامع بیدخت، نبش کوچه ی نورائی، قرار داشت. از کوچه هایی که در نقشه قدیم بیدخت به نام های پاکدین (ضلع غربی مسجد جامع)، امانیان و حسینی نامگذاری شده بود، گذشتیم تا به محل قبرستان معروف به حاج امیر رسیدیم. در این مسیر از دو سابات حاج محمد امانیان و حاج محمد کاظمی و نیز حودوک (رختشویخانه) های «حجِ میدی» (حاج مهدی دهقانی) و «کِلبِ مریم» (کربلائی مریم بیلندی، همسر اول پدر بزرگم کربلائی ملا اسدالله) نیز گذشتیم.
بعد از عبور از کوچه حسینی که به نام کربلائی محمدعلی حسینی نامگذاری شده بود، وارد کوچه ای شدیم که از محل قبرستان موسوم به حاج امیر به طرف شرق بیدخت امتداد یافته و در نقشه قدیم بیدخت به «کوچه خواجه»، به نام حاج کاظم، پدر حاج حسن آقا خواجه، موسوم بود. کوچه را که بخشی از محلّه ی مشهور به کوچه ی «دِرّو» (دَمِ رود) بود، ادامه داده، از زیر سابات های «خیراتی» و کربلایی علی بلوچی نیز گذشته و سرانجام به مقصد خود یعنی ملاّی آخوند شهربانو رسیدیم.
آخوند شهربانو (متوفی ذیقعده ۱۳۵۶ شمسی) همسر دوم مرحوم کربلایی ابراهیم و مادر حاج عباسعلی محمدی بود. حاج عباسعلی پلیس باز نشسته ای بود که در مشهد سکونت داشت و در تاریخ ۱ مرداد ۱۳۹۵ در یک سانحه اتومبیل بدرود زندگی گفت.
✍🏻#حسن_نورایی_بیدخت
#در_کوچه_های_بیدخت
@beidokht_ghadim
— Saturday, February 13, 2021 —