10425117_478414265636332_3464901070566401274_n

تصویر | منتشرشده در بدست | بیان دیدگاه

یادی از گذشته/50

ساعتِ غروب کوک

کوک در لغت معناهای مختلف دارد که یکی از آنها پیچانیدن فنر ساعت برای به کار انداختن آن است. ساعت های قدیمی را معمولاً هر دوازده ساعت یکبار کوک می کردند. اگر ساعت را طوری تنظیم می کردند که هنگام غروب عقربه های آن روی 12 قرارگیرد، غروب کوک و اگر هنگام ظهر روی 12 قرار گیرد، ظهرکوک خوانده می شد. در سال های نه چندان دور گذشته، اکثر کسانی که ساعت داشتند، آن را بر مبنای غروب خورشید تنظیم می کردند. آنان هنگام غروب، ساعت های جیبی خود را – که بیشترشان به کمک زنجیر زیبایی به جادکمه ای جلیقه شان بسته می شد – از جیب درآورده و کوک می کردند. ساعت 12 غروب بود. بعد از آن، مثلاً ساعت 1 که می شد می گفتند یک ساعت از شب، و ساعت 2 که می شد، می گفتند دو ساعت از شب گذشته.

ساعت ایوان شمالی مزار سلطانی بیدخت نیز در سال های اول نصب آن، غروب کوک بود. هنگام غروب خورشید، زنگ آن که صدایش حتی در آبادی های مجاور بیدخت هم شنیده می شود، دوازده ضربه می نواخت و مردم هم برنامه های خود را با آن هماهنگ می کردند. بعد از چندی این ساعت هم ظهر کوک شده و مطابق ساعت رسمی کشور تنظیم گردید.

در باره ی ساعت غروب کوک در کتاب استاد عشق* می خوانیم:

تا سال 1311 خورشيدي ساعت ايران غروب كوك بوده و هر شهري يك ساعت داشته است. در اين سال، به همت دكتر محمود حسابي با محاسبه طول و عرض جغرافيائي و مكاتبه با گرينويچ بين المللي، ساعت رسمي براي كشور تعيين گرديده است.

در سفرنامه حاج ایازخان قشقایی** نیز آمده است:

ظاهراً مرسوم بوده كه هر روز در سه نوبت عقربه ساعت را روي ساعت 12 تنظيم مي كرده اند. به عبارت ديگر، در زمان هاي ياد شده، ساعت را صفر منظور نموده و شروع جديدي براي محاسبه ساعت در نظر مي گرفته اند مثلاً مي گفتند: 2ساعت از روز؛ 2 ساعت از ظهر؛ 2 ساعت از شب.

………………………………………………………………………

*استاد عشق، زندگي و تلاش هاي پروفسور سيد محمود حسابي، نوشته ی: ایرج حسابی، ص 148.

** سفرنامه حاج اياز خان قشقايي به مكه و مدينه و عتبات، به كوشش پرويز شاكري، تهران، كتابخانه، موزه ومرکز اسناد مجلس شورای اسلامی، 1388، صفحه 49.

 

نوشته‌شده در یادی از گذشته, کتاب | برچسب‌خورده با , , , , , , , , | بیان دیدگاه

عکس/137

حضرت آقای حاج دکتر نورعلی تابنده مجذوب علیشاه سلّمه الله

مکان: صحن بالای مزار سلطانی بیدخت.

مرحوم حاج محمد علی رسولی، فقیر وارسته و شوخ طبع بیدختی، با سخنان خود همواره موجب انبساط خاطر بندگان حضرت آقا می شد. روحش شاد.

حضرت مجذوب علیشاه

حضرت آقای مجذوب علیشاه و جمعی از فقرا

نوشته‌شده در عکس | برچسب‌خورده با , , , , | بیان دیدگاه

دارالشفای دلویی

دارالشفای دلويي دارالشفای دلویی تا پیش از سال 1186 قمری منزل مسکونی شخصی به نام حاج محمد بوده است. وی شش سال قبل از آن از پشت اسب افتاده و یک دستش فلج شده بود. او در 14 محرم 1186 قمری خوابی می بیند و از هیجان بیدار شده و متوجه می شود که دستش شفا یافته است. وی از آن به بعد به کربلایی فاضل مشهور شده و خانه اش محلی برای روضه خوانی و زیارت می شود. ماجرای شفا یافتن کربلایی فاضل به تفصیل در کتاب تاریخ و جغرافی گناباد، به قلم حضرت آقای حاج سلطانحسین تابنده رضا علیشاه، مندرج است. حضرت آقای حاج ملاعلی نورعلیشاه گنابادی نیز در کتاب سلطنت الحسین (ع) به شرح این قضیه پرداخته اند. شرح منظوم قضیه ی شفا یافتن کربلایی فاضل در 141 بيت در جلد شانزدهم کتاب قلزم* حضرت نورعلیشاه گنابادی ارائه شده است. متن زیر برگرفته از کتاب قلزم است که عیناً – البته منهای اشعار – نقل می گردد. … و مناسب مي نمايد كه قصه ي كربلايي فاضل و شفا يافتن دست او در مزرعه ي دلويي، كه از دهات گناباد است، ذكر كنم: پس بدان كه اين قصه از متواترات اين بلاد است و همه ي پيران به تواتر نقل كرده اند و دارالشفا معروف است كه الان مردم به زيارت مي روند و از آن شب به بعد مطبخ او دارالشفا شده.

بود شخص سينه صافِ با روش     در هزار و يكصد و هشتاد و شش

نام او حاجي محمد   از قضا      كش علي داد از ره معجز   شفا

در دلويي داشت سكني و وطن     عاجز و حيران ز دست خويشتن

تعزيت دار       شهيد كربلا     از دل و جان بود   در غم   مبتلا

قصه ي بي دستي او گوش كن     جرعه اي از باده ي او نوش كن

و آنچه شنيده بوديم آن است كه دست او [كربلائي فاضل] خشكيده بود و استخوان هاي او در كيسه آويزان بوده و شب كه درد به دل او رسيده، به روي خاكستر خوابيده و گريسته؛ امير را به خواب ديده كه فرموده بودند: «برخيز.» بيدار كه شده بود خود را سالم ديده و آن نور از سقف بام بالا رفته به جانب قبرستان كه قريب مشرق دارالشفاء است. و آن مرد هم از عقب او رفته به قوّه ي جذب نور؛ و مردم همه بيرون آمده و آن نور را مشاهده كرده بودند. بعد از حالت صحو نگاه به كيسه نموده بود، استخوان ها را نيافته بود. و جد امّي احقر حاجي ملا علي كه در صدق و زهد او منكري نبوده و همه مصدق بوده اند و هستند، بعد از نوشتن اين اشعار از غير خود نوشته به اين عبارت كه: مخفي نماند كه در سنه ي 1240، صبح جمعه دوم شهر ربيع الاول، جماعت طايفه هزاره ي باغيه به سركردگي وفادار خان نام تخميناًهزار سوار تاخت بر مزرعه ي نوده آورده، اهل آن را اسير ساخته، اموال و مواشي ايشان را غارت نمودند مگر معدودي كه در باغستان و حمام باقي ماندند و داعي اقلّ الحاج والمعتمرين و احقرالطلبه والمحصلين با ملا حيدر محمد از خويشان و مومنانِ داعي، كه از اهل بيدخت بوديم و اتفاقاً در آن شب در نوده مهمان بوديم، با ملا محمد نام امام جماعت آنجا و ملا محمدرضا سلّمه الله كه از منتسبين به اهل علم بوديم، گرفتار شديم. و داعي را تا اندخوي از محال تركستان بردند و در آنجا فروختند و در عرض همان عام، باري تعالي خلاص عطا نمود و عبور بر بلده ي هرات اتفاق افتاد.

روزي در كاروانسراي شهير به كاروان حاجي رسول، شخص معتبر معتمدي از اهل تشيّع آن محل مسمّي به آقا عسكر كه سيماي صلاح و صدق و اعتماد از او ظاهر بود، مذكور نمود كه چند عام در ايام ايالت كامران ميرزا كه رئيس علماي تسنن شخصي بود متعصب ملقب به آخوند زاده، كربلائي فاضلِ شفا يافته به اين بلده آمده و اهل تشيّع هرات تردد و رفت و آمد پيش او مي نمودند. خبر به آخوندزاده رسانيدند كه چنين شخصي رافضي به اينجا آمده و چنين ادعايي مي نمايد و مردم پيش او رفت و آمد مي نمايند و اين باعث سستي مذهب مي شود. آخوند زاده ي مذكور او را طلبيد و نشانيد و اتفاقاً زمستان بود و منقل بزرگي پر آتش پيش او بود. گفت: «توگفته اي كه علي دستت را كه خشك بود، شفا داده؟» گفت: «بلي.» آخوندزاده گفت: «اگر راست مي گويي دست خود را داخل ساز به ميان اين آتش.» آن باسعادت دست خود را تا مرفق در زير آتش ساخت و نگاه داشت تا وقتي كه آخوندزاده گفت: «بيرون بيار دستِ خود را.» چون بيرون آورد، ديد صحيح و سالم است و آتش هيچ تأثير در آن ننموده است. خرجي به او داد و گفت: «ازاين ولايت برو و در اينجا ممان كه اذيت من به تو خواهد رسيد.»

پس كربلايي فاضل از هرات بيرون نرفت و داعي از قراين احوال، قطع به صدق اين حكايت به هم رسانيدم. و بدان كه اين كربلايي فاضل اول اسم او حاجي محمد بود و بعد از شفا مسمّي شد به كربلايي فاضل.

………………………………….

*قلزم، اقيانوس بيكران معارف اهل بيت، جلد شانزدهم، مقتل سيّدالشّهدا امام حسين عليه السلام، تأليف عارف رباني و حكيم صمداني حاج ملا علي نورعليشاه ثاني گنابادي (قدس سرّه الشريف)، مشهد، انتشارات ضامن آهو، 1390، صفحات 305 تا 312.

نوشته‌شده در تاریخی | برچسب‌خورده با , , , , , , , , , , , , | بیان دیدگاه

عکس/136

حضرت آقای حاج دکتر نورعلی تابنده مجذوب علیشاه سلّمه الله

جناب آقای حاج نظام الدین واعظی (ظفرعلی) حفظه الله

حضرت مجذوب علیشاه

حضرت آقای مجذوب علیشاه و جناب آقای ظفرعلی

نوشته‌شده در عکس | برچسب‌خورده با , , , | بیان دیدگاه

یادی از گذشته/49

از قدیمی ترها بشنویم:

محمد علی سردار *

محمد علی اهل نوغاب گناباد و شغل او و پدرش، حسن، چاه جویی (مقنّی) بوده و به مقنّی شهرت داشت. محمد علی هرچند از فقرا نبود ولی گاهی به بیدخت خدمت جناب حاج ملا سلطان محمد می رفت و خودش نقل کرده بود که «روزی در محضر درس ایشان بودم؛ سخن از چنگیز و نادر به میان آمد؛ و آن جناب آنها را به پردلی ستود؛ سپس نگاهی به من فرمود.» از آن موقع شوری در سرش افتاده و از شغل چاه جویی به تنگ آمده، آن را ترک کرده و به نیشابور رفت و در کارخانه پنبه ی یک نفر ارمنی، عابد نام، مستخدم گردید. پس از مدتی که مختصر توانایی پیدا کرد به گوسفند خریدن مشغول شد و یک سفر برای این کار به گناباد رفت. آن اوقات مصادف بود با فتنه ی سالارخان. و حاج ابوتراب تفنگی به زور از محمد علی گرفته به سالارخان رسانید. و کینه ی حاج ابوتراب از آن روز در دل محمد علی جایگیر شد و منتظر فرصت بود که انتقام خود را بکشد.

چون به نیشابور مراجعت کرد به همان شغل اشتغال داشت، تا آنکه اداره نمک تأسیس شد و از طرف آن اداره بر یک زن تعدّی شد. مردم چون از آن اداره ناراضی بودند، به حمایت آن زن برخاستند؛ و آشوبی برپا شد. محمد علی هم جزو آشوبگران گردید و بیش از همه هیاهو کرد. اداره شهربانی از آشوبگران تعقیب نمود. محمد علی گریخته، برجی را سنگر قرار داد. مأمورین شهربانی به منزلش رفته، اموال و گوسفندانش را به غارت بردند.

او از این بابت برآشفته و تصمیم مخالفت با دولت و سرکشی گرفت و با خواهرزاده ی خود و سه نفر دیگراز نیشابور به ترشیز (کاشمر) رفت، و زن خود را در یکی از دهات آنجا (بیژورد نام) گذاشت و خود به گناباد رفت؛ اسب و سلاحی تحصیل کرده، شروع به تاخت و تاز نمود؛ و نامش در بیشتر شهرهای خراسان به یاغیگری مشهور شد؛ و روزنامه ها هم راجع به او شرح هایی نوشتند.

[چند بيت شعر مربوط به محمدعلي (مَندَلي) سردار در قسمت ديدگاه هاي همين مطلب]

………………………………………………………………………….

    *نابغه علم و عرفان در قرن چهاردهم، شرح حال مرحوم حاج ملا سلطان محمد گنابادی سلطان علیشاه، به قلم جناب آقای حاج سلطانحسین تابنده گنابادی، تهران، حقیقت، 1384، صفحه 607.

نوشته‌شده در یادی از گذشته | برچسب‌خورده با , , , , , , , , , | 2 دیدگاه

عکس/135

به مناسبت چهلمین روز درگذشت شادروان حاج شکرالله سالاری بیدختی

(عکس از بیدخت فریاد)

حاج شکرالله سالاری

زنده یاد حاج شکرالله سالاری بیدختی

نوشته‌شده در مناسبت ها, عکس | برچسب‌خورده با , , | 2 دیدگاه