ربّنا اَغفِر لی و لِوالدَیّ و ...

تصویر | منتشرشده در بدست | بیان دیدگاه

عکس/131

بدون شرح

(عکس از «بیدخت فریاد»)1149680_167690400086811_89683341_o

نوشته‌شده در عکس | برچسب‌خورده با , | بیان دیدگاه

گزارش خبری

گردشگري
آب انبار دو در بيدخت
خراسان رضوي – مورخ دوشنبه 1393/06/24 شماره انتشار 18785

آب انبار دو در بيدخت از آثار تاريخي دوره قاجاريه است که در مرکز شهر بيدخت قرار دارد.اين آب انبار ۲ در يا ۲ ورودي دارد که يک ورودي آن به درون آب انبار راه مي يابد و ورودي ديگر به مظهر يک قنات پرآب مي رسد. هر ۲ ورودي هر يک چندين پله دارد که با پايين رفتن پله هاي سمت راست به آب انبار مي رسد و پله هاي سمت چپ نيز به مظهر قناتي راه مي يابد که امروزه آب زياد و گوارايي در آن جريان دارد. اين آب انبار زيبا که قسمتي از آن در حال بازسازي است در تاريخ ۱۹ مرداد ۱۳۸۴ با شماره ثبت ۱۲۹۱۷ به عنوان يکي از آثار ملي ايران به ثبت رسيده است.

———————————————————–

در کوچه های بیدخت:  در صفحه 107 کتاب تاریخ و جغرافی گناباد، نگارش [حضرت آقای] حاج سلطانحسین تابنده [رضاعلیشاه]، چاپ 1348، می خوانیم: آب انبار دوم [آب انبار دو در] در جلوی درب صحن مزار مرحوم حاج ملا سلطان محمد، از طرف مرحوم حاج ملا علی نورعلیشاه شروع به پی ریزی آن شد ولی مصادف با کشته شدن ایشان گردید و به اتمام نرسید و بعداً توسط جناب آقای صالح علیشاه به اتمام رسید.

نوشته‌شده در تاریخی | برچسب‌خورده با , , , , , | بیان دیدگاه

زنده یاد حاج شکرالله سالاری

هو121………….
إنا لله وإنا إليه راجعون

شادروان حاج شکرالله سالاری در خدمت حضرت آقای مجذوب علیشاه سلمه الله

شادروان حاج شکرالله سالاری در خدمت حضرت آقای مجذوب علیشاه سلمه الله

بچه که بودم مادربزرگم که پیرزنی دنیا دیده و سالخورده بود( باهمان لحن به قول ما بیدختیها قدیمی و عامیانه)می گفت:هرکس که طینتش پاک شود پنجشنبه بمیرد و جمعه بر خاک شود…و هنوز که هنوز است حرف آن خدابیامرز زمزمه ی گوشم است…اینها را گفتم چون امروز در بیدخت به تشییع جنازه شخصی رفتم که عمری و سالیان دراز در آستان دوست خدمت نمود و به قول و فرموده استاد بزرگوار جناب حاج آقای کاشانی،محرم بزرگان بود و هرگزش راه را بیراهه نرفت و خدمت صالحین نمود.او را به خاک تیره سپردیم ولی ……….در مراسم تشییع این مرد بزرگ تصویر جلوی چشمانم آمد و درسی به من داد تا آویزه ی گوش نمایم…..جنازه را که از درب منزل آن مرحوم داشتیم به سمت مزار می بردیم ، به ایوان درب جنوبی مزار(پارک شهر)که رسیدیم امر شد تا تابوت را زمین بگذاریم.ناگاه از درون صحن مزار مأذون بزرگوار واستاد مسلم جناب حاج حسینعلی کاشانی تشریف فرما شدند و دست بر تابوت او زدند و فاتحه ای قرائت نمودند سپس خم شده و گوشه ی سمت راست(جلو)تابوت را بلند کردند و در تشییع جنازه آن مرد دخیل شدند و بر جنازه ی آن مرحوم نماز خواندند و خوشا به سعادت این مرد.اینجا همان درسی است که من امروز از مولایم گرفتم و آن نمکشناسی قدر دانی و بنده نوازی است.آقای کاشانی حسب الامر حضرتشان خود را به بیدخت رساندند تا به نیابت از ایشان در مراسم حاج شکرالله شرکت کرده و به خانواده ی آن مرحوم عرض تسلیت نمایند.این یعنی قدر دانی از کسی که عمری خدمت صاقانه و بی ریا نمود در این دستگاه و به این خاندان بزرگوار.مردی که تا همین اواخر و علیرغم بیماری و ضعف مقید به شرکت در مجالس بود و همیشه صف جلو می نشست تا جوان تر ها را بیاموزد نظم،سکوت و ادب فقری در مجالس را
حاج شکرالله سالاری بیدختی پنجشنبه1393/06/20در اثر بیماری در گذشت وجمعه1393/06/21طی مراسم باشکوهی در صحن بقعه مزارمتبرک سلطانی بیدخت شریف به خاک سپرده شد….روحش شاد….
منبع عکس:وبلاگ در کوچه های بیدخت
التماس دعا:بیدخت فریاد

—————————————

- با تشکر از نویسنده محترم «بیدخت فریاد».

نوشته‌شده در مناسبت ها, عکس | برچسب‌خورده با , , , , , | 4 دیدگاه

یاد یاران/27

زنده یاد آقای حاج شکرالله سالاری بیدختی (فرزند کربلائی عبدالعلی)، پدر آقایان دکتر علی سالاری و حمید سالاری، روز پنجشنبه 20 شهریور 1393 دعوت حق را لبیک گفت و در صحن مزار متبرک سلطانی بیدخت آرام گرفت. روحشان شاد. یادشان گرامی.

حاج شکرالله سالاری

شادروان حاج شکرالله سالاری بیدختی

نوشته‌شده در عکس | برچسب‌خورده با , , , , , | 2 دیدگاه

برگی از یک کتاب/37

برگي از  كتاب  سفرنامه صفاءالسّلطنه

—————————————-

در تربت حیدریه:

مزار حضرت قطب الدین حیدر علیه الرحمه

مزار حضرت قطب الدین حیدر علیه الرحمه

مقبره قطب الدين حيدر عليه الرحمه در خارج شهر زيارت شد. تفصيل حال ايشان از اين قرار است، گويند: پسر سالورخان اوزبك پادشاه بخارا بوده و مختون متولد شده. در هفت سالگي جلاي وطن كرده، به ارادت شيخ ابوالقاسم كه از مشايخ كبار بود، بيرون آمد. اتباع سالور از هر طرف در تفحص برآمده، در اينجا كه مزار اوست، او را بر فراز تپه اي يافتند و معلوم كرده بودند كه در همان ساعت كه از بخارا غيبت كرده بود، او را در اين محل ديده بودند كه در خدمت شيخ استرشاد تعلّم مي كرده. فرستادگان سالورخان او را تكليف بازگشت به وطن و ترغيب به قبول سلطنت و وراثت پدر نمودند. چون قبول نمي كرد، چگونگي را به سالور عرض كردند. سالورچند تن از امناء و رجال دولت خود را با حشمت تمام به دعوت او نامزد نمود كه او را از كنار شهر «زُد»، كه نام قديم شهر تربت است و چهار فرسخ طول داشته، برداشته به مستقر سلطنت بخارا رسانند.

قطب الدين حيدر علي الرّسم هر صباح نزد شيخ ابوالقاسم به كنار «اومي» كه در همان نزديكي واقع بود رفته تعليم مي گرفت و شب را به محل خود مراجعت مي نمود. روزي شيخ به او مي فرمايد كه فردا جمعي از رجال و بسياري از سپاه پدرت وارد مي شوند كه تو را نزد او باز گردانند. پس شيخ چند دانه انار در سبدي بسته به او مي دهد كه بر كنار آب بنشين و هر يك از فرستادگان پدر را يك دانه بده. قطب الدين حيدر صبح مشغول آبياري زراعتي كه آنجا داشته، مي شود. در آن اثنا قشون پدرش بر او وارد مي شوند. مشار اليه بيلي كه در دست داشته بر سر كُرت فرو برده استقبال فرستادگان پدر مي كند و به تقسيم انار مي پردازد. آن سبد انار كه زياده از بيست دانه نبود، به جميع قشون نفري يك دانه رسيده، باز هم به حال خود باقي بود. و آن بيل كه بر سر آب فرو برده بود، مانع آب شده. آب به قدري ارتفاع يافته بود كه آب از سر دستهْ بيل تجاوز نموده بر همان ممر كه منظور بود، مي ريخت. يكي از فرستادگان سالورخان دست دراز كرده بود كه اناري از سبد بردارد. دستش تشنجي يافته، قدرت نيافته بود. بالجمله فرستادگان خان بخارا در آن حوالي منزل گرفتند و رجال دولت سالوري به نصايح مشفقانه پرداخته، چندي در اين باب مداومت نمودند و چون مفيد نمي افتاد به عرض سالور رسانيدند. سالور در ثاني حكم فرستاد كه اگر به رضا نمي آيد، عنفاً او را به خدمت آورند. فرستادگان در خدمت خان زاده، كشف مطلوب نمودند. گفت: مرا با پدر كاري نيست، و با سلطنت بخارا طمعي نه. فرستادگان تدارك ديده، آماده شدند كه او را خواه و ناخواه بر اسب نشانده به بخارا ببرند. اما چون او را ديدند، در دلِ آتش نشسته ديدند. لاجرم خائباً باز گشتند. و فردا باز مصمم گشته، براي بردن او باز آمدند. آب بسياري پيرامُن او محيط يافتند. باز رفتند. فردا باز آمدند. مار بسيار گرد او حلقه زده بودند. چون به كلي مأيوس شدند، باز به عرض سالورخان مبادرت نموده، حقيقت واقع را مكشوف داشتند. سالورخان ناچار به رضاي خدا راضي شده، براي حفظ شأن خود و آسايش او پول بسياري فرستاد كه تدارك دستگاه شوكت و عمارت سلطنتي نمايند. پس جمعي از فرستادگان سالور بازگشتند و بعضي از امناء براي اتمام عمارات و خدمت خان زاده ماندند. بر اين منوال چندي گذشت تا خبر فوت سالورخان رسيد. چون سالور را جز او پسري نبود، خواهرش كه از چشم نابينا بود به او نوشت كه اينك تخت سلطنت و مملكت بخارا منتظر مقدم شماست.

مصرع:                                كرم نما و فرود آ كه خانه، خانهْ توست.

قطب الدين حيدر در جواب نوشت كه آن سلطنت تو را ارزاني باد؛ مرا دولت فقر به سلطنت باقي دلالت مي كند.

بیت:          دولت فقر خدايا به من ارزاني دار     كين كرامت سبب حشمت و تمكين من است

لاجرم مُلك بخارا به خواهر او قرار گرفته، مقرر داشت كه هر ساله وجه مقرري كه سالورخان براي معاش قطب الدين حيدر به «زاوه» مي فرستاد، كما في السابق ارسال دارند. سالي چند بر اين بگذشت تا به حكم قضا خواهر او درگذشته، دست اجل طومار حيات صوري شيخ ابوالقاسم را در نوشت. قطب الدين حيدر بر حسب وصيت، شرط خدمت پير به جاي آورده، خود نيز مصمم سفر ناگزير گشت. و به جاي سلطنت فاني به دولت باقي پيوست.

مصرع:                                        داد سنگ و در عوض گوهر گرفت.

خواجه تاشان كه به موجب حكم سالوري مأمور خدمت او بودند، بقعهْ آن جناب را معمور ساخته، رقبات و قنوات زياد خريداري و وقف نمودند. گويند دوازده رشته قنات وقف مصارف خير و مخارج بر نموده بودند، و هر يكي را نامزد يك طبقه از خدّام كرده بودند. از جمله آش خانه و قهوه خانه و فرّاش خانه و نقاره خانه و كشيك خانه و غيره و غيره. و هر يك جداگانه قناتي داشته. اسباب سلطنت او تا چندين سال قبل از اين هم برقرار بود. و رفته رفته، حكام تغييرات داده، از ميان برده اند. از جمله تغييرات آنكه ميرزا اسحق خان قرائي، حاكم تربت، در عهد فتحعليشاه مغفور البسه الله حلل النور اسباب نقاره خانهْ او را به سر درب دروازهْ شهر نقل نموده، و سردار محمد خان بعد از او آن را بر سر چهار سوق شهر قرار داده، و بعد از گرفتن و بردن سدار محمد خان، حكام تربت و صاحبان زور و قوّت آنچه توانستند بردند و تصرف كردند. …

————————————————————–

گزارش كوير، سفرنامه صفاء السلطنه (تحفه الفقرا)، نوشته ميرزا علي خان نائيني، به اهتمام: محمد گُلبُن، تهران، انتشارات اطلاعات، 1382، صفحه 29.

نوشته‌شده در کتاب | برچسب‌خورده با , , , , , , | بیان دیدگاه

برگي از يك كتاب/36

برگي از  كتاب تعاليم صوفيانهْ حلاج

… ميم محمّد مُلكِ نبوّت است؛ هيچ كس به حليهْ او از حق پيدا نشد. حاء او حقِ حق است؛ بر خلق هيچ حق نيست از آن حق برتر. ميم دوم محبتش است؛ او حبيب حق است؛ خليل و كليم تابع اويند. عيسي مبشّر اوست؛ جبرئيلِ امين خادم اوست؛ حق رفيق اوست. دال دوام تمكين اوست در قربِ مشاهدهْ حق. در آن مقام هيچ كس بر جاي او نيست زيرا كه مقام محمّد است؛ مهتر بر آن خاص است ميان انبيا و سَفَره و رُسُل. آن مقام مشهد اتّصاف است؛ عين عيان است؛ بيان عيان است؛ عيان بيان است؛ وراي آيات است. عرش در عرش او محو است؛ كَون در ذرهْ او فناست. او صَحو است در محلِ صَحو؛ صاحي است بعد از سُكر؛ سُكر لطيف در صَحو تمكين است. عروس قدم شاهد اوست؛ عين جمع مسكن اوست. برهان طراوت اوست؛ صفت وجد محبت اوست؛ حق معرفت اوست؛ معرفت او حق اوست. او شاهنشاه انبياست؛ و خورشيد آسمان اولياست. درود خدا بر برهان و رأفت و عرفانش. …

…………………………………………….

تعاليم صوفيانه حلاّج، روزبهان بقلي، ترجمه و تأليف قاسم ميرآخوري، تهران، شفيعي، 1381، صفحه 162.

نوشته‌شده در کتاب | برچسب‌خورده با , , , | بیان دیدگاه